خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیستاز لبت شیر روان بود که من می گفتمجان درازی تو بادا که یقین می دانممبتلایی به غم محنت و اندوه فراقدوش باد از سر کویش به گلستان بگذشت
تاب آن زلف پریشان تو بی چیزی نیستاین شکر گرد نمکدان تو بی چیزی نیستدر کمان ناوک مژگان تو بی چیزی نیستای دل این ناله و افغان تو بی چیزی نیستای گل این چاک گریبان تو بی چیزی نیست
درد عشق ار چه دل از خلق نهان می دارد
،
حافظ این دیده گریان تو بی چیزی نیست