بایگانی برچسب: s

گفتگو با رضا عطاران، کارگردان فیلم خوابم میاد

رضا عطاران، بازیگر و کارگردان خوش قریحه تلویزیون و سینما با نخستین فیلم سینمایی خود با عنوان «خوابم می‌آد» به تجربه جالبی در زمینه کمدی دست زده است. شخصیت ها و ارتباط آنها با یکدیگر در خوابم می آد از جذابیت های این نوع کمدی محسوب می شود و او به به عنوان بازیگر کارگردان شروع امیدوارکننده ای داشته است.
او می گوید فیلم «خوابم می آد» یک تجربه اولیه بود که در آن تجربیات دیگری رقم خورد. عطاران که معتقد است سینما یعنی اجرا، می گوید: برای من یک چیزی در قصه خیلی مهم بود. این که یک انسان در شرایط اجتماعی سالم مانده. این که سالم بودن خیلی سخت است. مشروح این گفت و گو را در ادامه می خوانید.

تاکنون در حیطه طنز و کمدی در تلویزیون چند کار شاخص از شما دیده‌ایم. حالا هم در «خوابم می‌آد» کارگردانی سینما را با یک فیلم کمدی شروع کرده‌اید. این رویکرد عامدانه بوده؟ و آیا به این خاطر است که در تجربیات قبلی حساب خود را پس دادید و دیگر نخواسته‌اید در کار اول سینمایی ریسک کنید و وارد حیطه‌های دیگر بشوید؟

من به خیلی از آن چیزهایی که شما گفتید، فکر نکردم. معمولا اگر سوژه‌ای، فکری و متنی، انگیزه برای کارکردن به من بدهد، آن کار را انجام می‌دهم. حالا چنین شرایطی برای ساخت این فیلم سینمایی برایم به وجود آمد. احساس کردم در این فیلم به صورتی می‌توانم مانور بدهم که هم شبیه به کارهایی که در تلویزیون انجام دادم، باشد و هم نباشد. البته از نظر من این نکته خیلی خوب بود.

چطور؟

یعنی هم می‌شد ویژگی‌هایی که در کارهای تلویزیونی از من دیده شده در این کار دیده بشود و هم نشود. یعنی از همان‌ها برای جلب تماشاگر استفاده یا سوءاستفاده کنم و در عین حال تجربیات جدیدی به آنها اضافه کنم. حالا دیگر می‌دانم در چه بخشی بهتر می‌توانم قصه را پرورش بدهم و چه نوع کاری بیشتر توجه مخاطب را جلب می‌کند. درواقع محک خوبی برای خودم بود. فهمیدم باید سعی کنم کارهایی را که در تلویزیون کرده‌ام، تکرار نکنم و حرف‌هایم را با فرم تازه و قابل توجه بیان کنم. با این نگاه تا امروز معدل کارم خوب بوده است. یعنی جواب‌های خوبی از منتقدان و مردم گرفتم و فعلا از کارم راضی هستم.

حتماً می‌دانید فیلم‌های کمدی خوش‌ساخت بعد از انقلاب چندان زیاد نیستند، از نمونه‌های خوبش می‌توانم به اجاره‌نشین‌ها، آدم‌برفی، لیلی با من است، خواب سفید، سن‌پترزبورگ و چند فیلم دیگر اشاره کنم که با فاصله ساخته شدند. در این فیلم‌ها نقش بازیگر خیلی مهم بوده است. چون می‌دانید که سینما هنر اجراست، مخصوصا در کار کمدی. حالا در این کار که شما هم بازیگر و هم کارگردان بودید، فاصله کارگردان و بازیگر خیلی کم‌شده و همین موضوع باعث نزدیکی تماشاگر به فیلم شده است. نظرتان در این مورد چیست؟

این نتیجه کارهایی بود که قبلا انجام دادم. یکی از چیزهای که همیشه برایم مهم بوده و در نتیجه دراین فیلم هم اتفاق افتاد، نزدیک‌شدن به بازیگری است که البته خیلی از کارگردان‌ها این کار را نمی‌کنند. یعنی سد محکمی میان کارگردان و بازیگر وجود دارد که به این خاطر، ارتباط حسی و جزئی و دقیق میان متن و سایر عوامل مثل بازیگر و لباس و صحنه اتفاق نمی‌افتد و در نهایت چنین حسی میان بیننده و فیلم هم به‌وجود نمی‌آید. این از تجربه‌های کار‌های قبلی‌ام است که متوجه شدم چیزی که دیده می‌شود مهم است.

هیچ‌کس کار ندارد که بازیگر امروز سر صحنه دیر می‌آید یا زود یا بر اثر تصادف ۳ روز موقع کار پایش توی گچ بوده یا خیلی خوب نمی‌تواند با کارگردانش ارتباط برقرار کند.

هیچ بیننده‌ای به این مسائل کار ندارد. او فقط کار را می‌بیند و بعد درباره خوب و بدبودنش نظر می‌دهد. البته سلیقه هم دخیل است. مثلا ممکن است کار من مطابق سلیقه بعضی‌ها نباشد. برخی‌ها هم خوش‌شان بیاید.

من به موردی که شما اشاره کردید، حتی قبل از کارهای تلویزیونی‌ام و در مجموعه «ساعت خوش» رسیده بودم. یعنی دوره‌ای که کارهای نمایشی می‌کردم، به این نتیجه رسیدم که آن چیزی که دیده می‌شود مهم‌تر است. حالا در خوابم می‌آد، این یک تجربه اولیه بود و در همین کار تجربیات دیگری هم اتفاق افتاد که خیلی بیشتر به من کمک کرد.

اصلا سینما یعنی اجرا. نکته‌ای را آقای بیضایی به آن معتقدند که من از آقای داوودنژاد شنیدم. ایشان نقل قول کردند که اجرا مهم‌ترین رکن سینماست. مثلا نشستی که من و شما داریم. اگر اجرای خوبی از آن بشود، امکان ندارد کسی آن را نبیند، با این که قصه از پیش‌نوشته‌شده‌ای ندارد و اگر بیننده درون شما و من را از طریق اجرا بفهمد، امکان ندارد برایش جذابیت نداشته باشد، هر چند که قصه و متن نوشته نشده باشد. چون اجرای خوب، آدم را نگه می‌دارد. وقتی احساس شود که در آن اجرا زندگی جاری است، همه آن را می‌بینند.

البته امیدوارم منظورتان از جاری‌شدن زندگی در اجرا به‌معنای شلختگی و بی‌هدف بازی‌کردن بازیگر نباشد. چون معمولا رسم‌شده که وقتی از کسی که درست بازی نمی‌کند، می‌پرسیم خب چرا این جوری بازی کردید، پاسخ می‌دهد دارم زندگی می‌کنم! یا زندگی‌کردن واقعی را بازی می‌کنم! متاسفانه گاهی اوقات در این تفسیر، اصل هنر نمایش و دراماتیزه‌شدن متن نادیده گرفته می‌شود.

البته باید بگویم بازیگری من دارد به این نقطه نزدیک‌تر می‌شود که اصلا متوجه نمی‌شوید دارم بازی می‌کنم.

به هر حال باید از فیلتر نمایش عبور کند یا نه؟

من متوجه منظورتان شدم. به نکته مهمی اشاره کردید ولی ارتباطی به حرف من پیدا نمی‌کند.

ولی ناخودآگاه چنین برداشتی از صحبت شما می‌شود.

بله. یعنی تجربیاتی که من و شما داشته‌ایم و کارهایی از این نوع دیده‌ایم که به نظر می‌آید در بخشی از کار از این مساله سوءاستفاده می‌شود. یعنی از اجرای رئال، منطقی، درست و بدون اضافات، برداشت اشتباه می‌شود و هیچ فکری هم پشت آن نیست. هیچ‌کس هم حوصله ندارد نقش را پرورش بدهد. بعد هم می‌گوید من دارم خودم را بازی می‌کنم و این هم سبک من است!

چرا مانوردادن روی بازیگر برایتان مهم است؟

من کلا به این ماجرا شهره هستم که انتخاب بازیگر برایم خیلی مهم است. چون متعلق به بخشی است که دیده می‌شود. الان فکر کنید که به جای آقای عبدی، یک پیرزن بازی می‌کرد. حتما یک چیزی توی این فیلم کم می‌شد. پس در انتخاب بازیگر در مرحله پیش‌تولید اتفاق عجیبی افتاده است. به نظرم مهم بوده و اگر این اتفاق نمی‌افتاد، شاید من اصلا کار را شروع نمی‌کردم.

من هم معتقدم که کار خوبی بود. ولی دوست دارم دلیلش را از خود شما بپرسم. با توجه به این که در ابتدا تهیه‌کننده با آن مخالف بود. خب چرا این کار را کردید؟

اصلا قبل از پیش‌تولید، این ماجرا شروع شد. وقتی فکر کردیم چه بازیگری را برای این نقش انتخاب کنم که هم مناسب و هم شیرین باشد، به هیچ نتیجه‌ای نرسیدیم. به خانم نادره فکر کردم ولی ایشان چند سال پیش فوت شده بودند! ناگهان این اتفاق به ذهنم افتاد که سراغ آقای عبدی بروم.

بعد گفتم این خیلی خوب است. چون این کار در بخش‌های دیگر هم کمک حالم می‌شود و می‌تواند به اجرای ایده‌ها کمکم کند. یعنی با کمک شیرینی و حلاوت بازی او می‌توانیم یک خانواده خونگرم ایرانی را به تصویر بکشیم که پیش از این کمتر دیده شده است.

منظورتان این است که در نهایت فیلم دچار ممیزی هم نشود؟

بله، همین‌طور است. البته دوستان هم در فیلم خیلی رعایت کردند که قضیه لوث نشود و خوشبختانه اتفاق ممیزی برای فیلم نیفتاد. چون سوءاستفاده و زیاده‌گویی در این ماجرا نکردیم و همه چیز در حد تعادل و منطقی پیش رفت و اتفاقا همین عدم سوءاستفاده به فیلم کمک کرد و جزو بخش‌هایی شد که هیچ جای صحبت و اما و اگر برای نمایش عمومی باقی نگذاشت.

اتفاقا بازی‌های دو نفره اکبر عبدی و ناصر گیتی‌جاه عالی شده است. مخصوصا صحنه تیراندازی دونفره که جذابیت زیادی ایجاد کرد.

بله، خیلی‌ها چنین اعتقادی داشتند.

نظرتان درباره این نکته چیست که شما در کارهایتان به تابو‌ها نزدیک می‌شوید ولی در نهایت هنجارشکنی نمی‌کنید؟ مثل کاری که در سریال بزنگاه انجام دادید، هرچند مشکلاتی هم برایتان به‌وجود آمد.

با نظرتان موافقم. به نظرم بیشتر این قضیه به صورت مادرزادی بخصوص از ناحیه مادر! ـ‌در من اتفاق افتاده که سوءاستفاده نکنم.

یعنی اگر ماجرایی هست که من نمی‌توانم در قصه عنوانش کنم به همان اندازه که لازم است نشانش می‌دهم. یعنی وقتی دیدم که ماجرا یک مقدار حساس است دیگر زیاد پروارش نمی‌کنم تا اتفاق بدی از نظر بازخورد بیرونی بیفتد.

فقط راهی برایش پیدا می‌کنم که اگر قرار است به کسی کنایه بزند، به شکلی باشد که شیرین جلوه کند و به طرف برنخورد. اتفاقاتی که در مورد بزنگاه افتاد را هم حتما می‌دانید. آن اتفاق داشت مساله‌ساز می‌شد، ولی بالاخره تلویزیون کار را ادامه داد و پخش شد و بعد هم اتفاق خاصی نیفتاد. ولی بالاخره در جزئیات اتفاقاتی می‌افتد که ممکن است در کلیات انعکاس زیادی پیدا نکند. از این مشکلات وجود دارد و معمولا در فیلمی که ساخته می‌شود هر چقدر هم که رعایت کنید باز هم به شخص یا گروهی برمی‌خورد.

این که ما به خاطر کوچه اقاقیا کلانتری رفتیم یا به خاطر استفاده از یک اسم مواخذه شدیم و موارد دیگری از این دست در حالی که سوءتفاهمی بیش نبود.

حالا چطور شد یاد آقای گیتی‌جاه افتادید. سال‌ها بود که در سینما خیلی فعال نبودند.

من یک‌سری بازیگر دارم که اسامی‌شان را در جایی یادداشت کرده‌ام. خیلی دوستشان دارم و فکر می‌کنم هنوز از آنها خوب استفاده نشده است. غیر از آقای گیتی‌جاه، پنجاه شصت نفر هستند که اسامی‌شان را نوشته‌ام تا هر جا که لازم باشد از آنها استفاده کنم. فکر می‌کنم اینها تا حالا در شرایطی قرار نگرفته‌اند که انرژی نهایی‌شان را برای کاری بگذارند و بتوانند بیشترین اثر را روی کار بگذارند. فکر می‌کنم از این تعداد بازیگران زیاد هستند و آقای گیتی‌جاه جزو دوستانی بود که من همیشه خاطرم بود و دوست داشتم از ایشان استفاده کنم و بهترین جایی که فکر می‌کردم بشود از ایشان استفاده کرد نقش پدر خانواده بود و بقیه هم نظرشان همین بود. نقش پدر خانواده برایشان مناسب بود. خوب نقش را ایفا کردند و کاملا واقعی و درست بود.

چرا در تمام کارهایتان به قشر غیرمرفه و پایین جامعه می‌پردازید؟

من آن چیزی را که دیدم و می‌بینم به تصویر می‌کشم. چون بیشتر درکشان می‌کنم و می‌توانم بیشتر با آنها کار کنم. با جزئیات زندگی آنها آشناتر هستم. من کمک‌هایی که به طراح صحنه یا نویسنده داستان در این فیلم کردم به خاطر آشنایی با این نوع سبک زندگی است. نمی‌دانم می‌دانید یانه که من هنوز ماشین ندارم.

اصلا خانه پدرم هنوز خانه قدیمی در مشهد است. در خانه ما هنوز مرغ و خروس وجود دارد. پدرم عوضش هم نمی‌کند. با این شرایط ساخته و همچنان می‌سازد.

راستی یک سوال! بعضی نماها دلیل وجودشان مبهم است. مثلا درآوردن چشم عکس هنرپیشه توسط مادر، بعد از این که پدر النگوهایش را فروخت چه لزومی داشت وجود داشته باشد؟

واقعیت این است که اگر به فیلم درست نگاه کنید خواهید دید که خیلی قصه مهم نیست. بیشتر، روابط و شخصیت‌پردازی‌ها پیش‌برنده است. اگر روابط درست دربیاید ماجرا کشش خواهد داشت.

این هم بخشی از روابط و شخصیت‌پردازی‌های این خانواده بود. اینها همیشه دچار کشمکش هستند. خب من هم انتخابم این بود که در این قصه این ارتباط وجود داشته باشد. یعنی از طریق این شخصیت پدر و مادر بیشتر نمایان می‌شد.

حالا این ماجرا در فیلمنامه اولیه بود؟

نه. اصلا به طور کلی ماجراهای مربوط به دستشویی و اتفاقات مربوط به آن در بازنویسی نهایی توسط خودم بعدا وارد شد.

چرا داستان این جوری تمام شد؟

منظورتان مردن رضاست؟

بله!

برای من یک چیزی در قصه خیلی مهم بود. این که یک انسان در شرایط اجتماعی سالم مانده. این که سالم بودن خیلی سخت است. مثل رضا که در ارتباطات در زندگی خیلی ساده لوح و آنقدر پاک است که حتی برای این که طرف را راضی کند می‌گوید من پول را از مغازه دزدیده‌ام. در واقع او هیچ دزدی نمی‌کند. آدم‌ربایی را هم آن یکی انجام می‌دهد. یک چنین آدم درستی با این عملکرد باید توی این قصه بمیرد. او نمی‌تواند دیگر در این جامعه زندگی کند.

وقتی شخصیت اول فیلم نسبت به واقعیت بیرونی‌اش آنقدر منفعل است و دنباله‌رو دیگران و حوادث است آن وقت دچار یک نوع خوش‌بینی افراطی نشده که چندان قابل باور نیست؟

شاید، ولی خودش از تدریس و زندگی که دارد راضی است. تنها عشق برایش اتفاق نیفتاده بود که توی این قصه برایش اتفاق می‌افتد. همین مساله دردسرها و ارتباطش را با جامعه زیاد می‌کند. در اصل پیش از این عشقش همان اتاقش بود که من هم خیلی دوست داشتم. آن توری و پنجره و آفتاب که روی صورتش می‌خورد. هر روز صبح با این آرامش بیدار می‌شود، بعد زنی هم بالای سرش نیست که اینها همه شرایط خیلی خوبی هستند (می‌خندد). بنابراین به نظر من زندگی خیلی خوبی دارد و از زمانی که عاشق می‌شود، تازه این دردسرهایش شروع می‌شود.

بعد به شکل ناجورش با جامعه درمی‌افتد. این اتفاق‌ها به همین شکل جلو می‌رود و بعد در نهایت مرگ به او کمک می‌کند تا همه مشکلاتش تمام شود.

خب این پایان با آن نوع شروع در تضاد است.

البته مرگ پایانی در قصه اولیه نبود و ایده خودم بود. در این مورد خیلی فکر کردم و به نظرم پایان درستی است.

شما واقع‌گرایانه به قضیه نگاه کرده‌اید. آیا این آدم آنقدر ساده الان درجامعه شهری کنونی وجود دارد؟

بله، من خودم شدیدتر از اینها را دیده‌ام. در حدی که آدم فکر می‌کند مشکل عقلی دارند. مگر اینقدر ساده وجود دارد؟ بعد می‌بینید که واقعا این طوری هستند.

چرا این نوع آدم‌ها برای شما مهمند؟

برای این که با خودم فکر می‌کنم چقدر حیف است که همه آدم‌ها این طوری نیستند.

چرا اسم فیلم را گذاشتید خوابم می‌آد؟ چون اسم فیلم با شخصیت رضا جور در نمی‌آید.

چون گفتند عوض شود. اسم اصلی‌اش «رضا هرگز نمی‌خوابد» بود و قبل از آن هم چیز دیگری بود. دو سه روز مانده به برپایی جشنواره فیلم فجر گفتند اسم را عوض کنید. ما هم با عجله عوض کردیم.

ولی اسم رضا هرگز نمی‌خوابد را خیلی دوست داشتم که نفهمیدیم چرا گفتند اسم را عوض کنیم. درست می‌گویید این اسم خوابم می‌آد عکس شخصیت رضا را نشان می‌دهد.

البته با همان پلان اول فیلم که دوربین چرخش ۴۵ درجه دارد و از زاویه بالا رضا را که روی تخت خوابیده نمایش می‌دهد. در واقع فرجام او را نشان دادید که بالاخره خواهد مرد.

کاملا درست می‌گویید. چون می‌خواستیم در آخر از آن پلان استفاده کنیم.

تا حالا کسی به شما گفته که در نقش‌های جدی مثل فیلم «صندلی خالی» ساخته سامان استرکی خیلی جدی هستید و تماشاگر از شما فاصله می‌گیرد؟

نه، کسی نگفته است، ولی جدی می‌گویید؟ یعنی خیلی سنگین و ناراحت‌کننده می‌شوم؟ به این فکر نکرده بودم.

بعضی‌ها می‌گویند در این فیلم مثل وودی آلن ایفای نقش کرده‌اید. نظرتان درباره او چیست؟

خیلی دوستش دارم. حتی شنیدم برخی گفتند که جاهایی از فیلم شبیه «پول رو بردار و فرارکن» و فیلم «آنی هال» وودی آلن است که اولی را دیدم. ولی فیلم دومی را تا الان ندیده‌ام.

دوست دارید باز هم در تلویزیون کار کنید؟

چراکه نه. حتما. ولی کی و چطور را نمی‌دانم.

بیگانه آشنا

شاید کمتر کسی باور کند رضا عطاران بازیگر ۴۳ ساله سینما و تلویزیون، «بیگانه» آلبر کامو را دوست داشته باشد. این را نوشتم که باور کنید یک بازیگر تمام‌عیار کمدی همچون عطاران در عین حال که ‌توانایی جذب مخاطب عام را دارد، می‌تواند به دنیای سیاه و تلخ برخی نویسندگان علاقه داشته باشد. هر چند خیلی‌ها او را بازیگر خوش‌خلقی همچون نقش‌هایش نمی‌دانند، ولی در واقع یکی از مردم‌دارترین بازیگران شناخته‌شده محسوب می‌شود که از متن جامعه آمده است.

عطاران که این روزها با انبوهی از پیشنهادهای بازیگری و شاید کارگردانی روبه‌روست، کارش را با اجرای تئاتر در مشهد شروع کرده است. بازیگر سینما که نه مثل برخی سوپراستارها بینی عمل کرده و نه چشم‌های رنگی دارد و نه کسی در سینما معرفی‌اش کرده، پس از سال‌ها فعالیت در تلویزیون و مدتی هم بیکاری اجباری، حالا نخستین فیلم سینمایی‌اش را با عنوان «خوابم می‌آد» روی پرده سینماهای کشور دارد.

چه بپذیریم و چه نپذیریم، عطاران لبخند روی لب مردم می‌آورد، مردم دوستش دارند و راحتی که با او حس می‌کنند، شاید با فامیل نزدیکشان نداشته باشند. این حسن همجواری از فضای کارهای او می‌آید، او از جنس خود مردم است، آن هم دقیقا از سال ۷۳ وقتی با مجموعه ساعت خوش در تلویزیون ظاهر شد. او یکی از خونگرم‌ترین بازیگران این مجموعه محسوب می‌شد، به حدی که همین محبوبیت باعث دردسرهایی هم برایش شد.

سیب خنده، مجید دلبندم، دنیای شیرین، ستاره‌ها و کوچه اقاقیا حضور او را تلویزیون تثبیت کرد و مخاطب علاوه بر چهره طنز ساعت خوشی از او یک کارگردانی طنز را هم دید.

بعدها کارش را با سریال‌های مناسبتی پی گرفت و هر سال بالاخره سریالی از او از تلویزیون پخش می‌شد. این بازیگر که کم‌کم عنوان کارگردان را هم یدک می‌کشید، کمتر سری به سینما می‌زد تا این‌که حضور همزمانش در فیلم‌های هوو و تیغ زن، رضا عطاران را به سینما معرفی کرد و او به مرزی رسید که حتی نقش‌های کوتاه، ولی تاثیرگذار را هم بازی کرد.

اگر چه نمی‌توان انتخاب‌های عطاران را در عرصه سینما هوشمندانه و بی‌نقص دانست، ولی این بازیگر همیشه و در همه حال از عهده بازی نقش‌هایش بر آمده و براستی آنها را با ویژگی‌های بازی‌اش همسو کرده است.

حالا بعد از بازی در ۲۳ فیلم سینمایی، عطاران سراغ کارگردانی سینما رفته و اتفاقا هم دوباره سراغ کمدی را گرفته است؛ فیلمی که در جشنواره فیلم فجر به خاطر برخی شوخی‌هایش مورد انتقاد قرار گرفت، به حدی که عطاران در پاسخ آنها گفت حاضر است هر کاری که مخاطب را می‌خنداند، انجام دهد.

این فیلم که ۳ روز ابتدایی اکرانش ۱۳۵ میلیون تومان فروش کرده، علاوه بر بازی عطاران، نقطه قوتی چون بازی اکبر عبدی و ناصر گیتی‌جاه دارد. این دو بازیگر که نقش مادر و پدر رضا را بازی می‌کنند، با توجه به پشت سرگذاشتن برخی محدودیت‌ها، توانسته‌اند یکی از جذاب‌ترین زوج‌های سینما را به تصویر بکشند. هر چند اکبر عبدی پیش از این هم در نقش یک زن بازی کرده است، ولی هرگز تا این حد خاص و ماندنی نبوده است. هر چند او علاقه‌ای به مصاحبه درباره فیلم «خوابم می‌آد» ندارد و ترجیح می‌دهد در این باره صحبتی نکند، ولی به واسطه جسارت و خلاقیت رضا عطاران بار دیگر بازی‌اش دیده شد.

رضا عطاران که بیگانه کامو را تاثیرگذارترین کتاب زندگی‌اش می‌داند، حتی وقتی در نقش مردی ساده‌لوح و شلخته‌ بازی می‌کند، این کتاب را در آغوش می‌گیرد. بازیگری که بیگانه می‌خواند، ولی برای هیچ کدام از مخاطبان فیلم‌هایش بیگانه نیست.

فرانک آرتا / جام جم

 

بی کلک

رضا شیری – فقط عشق فقط عشق

آهنگ جدید رضا شیری به نام فقط عشق فقط عشق …

بقیه در ادامه مطلب


این آهنگ با مجوز از خود صاحب اثر میباشد و دارای مجوز از ارشاد اسلامی است.

دانلود آهنگ با کیفیت ۱۲۸

(دانلود با لینک مستقیم )


 

.:: پخــــــــــــش آنلایـــــــــــــن آهنـــــــــگ ::.

بخاطر لود ، لطفا چند ثانیه بعد از زدن دکمه Play صبر کنید …

 

 

تک ترین سایت ایرانی

رضا صادقی و عمران طاهری – غیرممکن

آهنگ جدید رضا صادقی و عمران طاهری با نام غیر ممکن … ( با پخش موزیک آنلاین )

بقیه در ادامه مطلب

این آهنگ با مجوز از خود صاحب اثر میباشد و دارای مجوز از ارشاد اسلامی است.

دانلود آهنگ با کیفیت ۱۲۸

(دانلود با لینک مستقیم )


 

.:: پخــــــــــــش آنلایـــــــــــــن آهنـــــــــگ ::.

بخاطر لود ، لطفا چند ثانیه بعد از زدن دکمه Play صبر کنید …

 

 

 

تک ترین سایت ایرانی

دانلود آهنگ زیبای رضا صادقی و عمران طاهری به نام غیر ممکن

آهنگ جدید و فوق العاده زیبای رضا صادقی و عمران طاهری بنام غیر ممکن … با ۴ کیفیت

| ترانه سرا : ترانه مکرم / آهنگ : عمران طاهری / تنظیم : شجاعت شفاعی |

MP3 320

Reza Sadeghi-Emran Taheri – Gheyre-Momken

MP3 128

Reza Sadeghi-Emran Taheri – Gheyre-Momken

OGG 64

Reza Sadeghi-Emran Taheri – Gheyre-Momken

MP3 20

Reza Sadeghi-Emran Taheri – Gheyre-Momken

مجله تفریحی سرگرمی ستاره

آخرین خبرها از رضا داود نژاد و مصاحبه با اطرافیانش

اگر خبر‌های سینمایی را در سال جدید دنبال کرده باشید، قطعاً در جریان اتفاقاتی که برای رضا داود‌‌نژاد رخ داده، قرار گرفته‌اید. این بازیگر که با مشکل کبد روبه‌رو شده بود، با انتقال به بیمارستان لاله و بعد از آن بیمارستان نمازی شیراز در نوبت پیوند کبد قرار گرفت و بالاخره در روز بیست‌وچهارم اردیبهشت ماه این پیوند انجام شد.پیوندی که در طرف دیگر آن اسم «سید‌محمد‌رضا کاکاوند» به چشم می‌خورد. مردی که به علت ایست قلبی از مدتی قبل در بیمارستان نمازی بستری شده بود و بعد از اینکه دچار مرگ مغزی شد، اعضای بدنش به سه نفر از جمله رضا داود‌نژاد اهدا شد. به همین بهانه سراغ خانم مظفری همسر محمد‌رضا کاکاوند رفتیم و از اتفاق‌های روز پیوند پرسیدیم.

چطور شد که این اتفاق افتاد و همسرتان دچار مرگ مغزی شد؟

از اوایل اردیبهشت ماه بود که سردرد‌های محمد‌رضا شروع شد. از قبل هم همیشه کمی سردرد داشت اما با مصرف مسکن بهتر می‌شد. بعد از تعطیلات عید یک بار به دکتر مراجعه کردیم و سی‌تی‌اسکن انجام دادیم و آنها گفتند که مشکل خاصی نیست. سی‌تی‌اسکن چیز خاصی را نشان نمی‌داد. اما تقریبا دهم اردیبهشت ماه بود که سردرد‌های همسرم بیشتر شد؛ طوری که به بیمارستان مراجعه کردیم. همسرم سه چهار روز را با سردرد‌های شدید گذراند تا اینکه از او ام‌‌آرآی گرفته شد.

نتیجه چه بود؟

ام‌آر‌آی‌های انجام شده نشان می‌داد که در سرش تومور وجود دارد و بیماری‌اش دوباره برگشته است.

یعنی سابقه بیماری داشتند؟

۶ سال پیش بود که به خاطر تومور در بیمارستان بستری شد و بعد از عمل جراحی مشکلش کاملاً حل شد اما نمی‌دانم دوباره چرا این سردرد‌ها شروع شد و کار به اینجا رسید.

چه شد که به بیمارستان نمازی رفتید؟

در بیمارستان شهید چمران، همسرم دچار ایست قلبی شد. مسئولان بخش گفتند ما اینجا تجهیزات کامل نداریم و تا رسیدن متخصصان قلب باید صبر کنید، اما بهتر است او را به بیمارستان دیگری منتقل کنید. ما هم تصمیم گرفتیم همسرم را به بیمارستان نمازی انتقال بدهیم بعد از دو شب پزشکان مرگ مغزی همسرم را اعلام کردند.

همان موقع بود که تصمیم به اهدای عضو گرفتید؟

راستش خیر. روز اول مداوم به این فکر می‌کردم که همسر برمی‌گردد امیدوار بودم، اما متاسفانه حقیقت این بود که او دچار مرگ مغزی شده بود. در همان روز‌ها بود که یاد صحتی که در تعطیلات عید با همسرم داشتم افتادم. آن موقع محمد‌رضا به من گفت: «بهتر است برویم کارت اهدای عضو بگیریم.» یعنی تصمیم‌مان بر این بود اما خب بیماری محمد اجازه این کار را به ما نداد. به خاطر همین احساس کردم که اگر اعضای بدنش را اهدا کنیم، خوشحال خواهد شد. با این حال تصمیم‌گیری برایم سخت بود. با خودم می‌گفتم اگر ۲ درصد هم امکان بازگشت دارد، باید منتظرش بمانیم.

چطور شد که رضایت دادید؟

فکر کردم بالاخره باید یک تصمیم جدی بگیریم. همین جا بود که خانواده همسرم مشورت کردم و به این نتیجه رسیدیدم.

چند تا بچه دارید؟

یک دختر ۱۵ ساله به اسم زهرا و یک پسر ۱۱ ساله به اسم علی.

در جریان بیماری پدرشان و شرایط خطرناکش بودند؟

روز‌های آخر حتی آنها را به بیمارستان نبردم، دلم نمی‌خواست مریضی پدرشان را ببینند و تصویر سالمی که از او در ذهن‌شان داشتند خراب شود. دلم می‌خواست همیشه پدرشان را قوی و سالم در ذهن داشته باشند.

چند سال با همسرتان زندگی کردید؟

۱۸ سال.

شغلشان چه بود؟

قبلاً در مراکز اداری کار می‌کرد ولی بعد از مدتی به شغل آزاد مشغول شد اما در کل شغل اصلی‌اش خطاطی بود و در انجمن خوشنویسان کار می‌کرد. خانواده همسرم نسل در نسل خوشنویسی می‌کردند.

همسرتان چه روزی از دنیا رفت؟

بیست‌وچهارم اردیبهشت ماه؛ آن هم در ماهی که در هشتمین روزش به دنیا آمده بود.

رضا داود‌نژاد را می‌شناختید؟ خبر داشتید در انتظار پیوند کبد است؟

بله. آقای داود‌نژاد را می‌شناختیم. بازی‌ها و خنده‌های ایشان همیشه در نظرم بود خصوصاً که امسال عید هم سریالشان را با خانواده می‌دیدیم. در سریال فراموشی یک شکل دیگری شده بودند، مثل گل پژمرده بودند و به نظر خیلی شکسته می‌آمدند. در نگاه اول اصلا نشناختم‌شان، بعداً گفتند او همان بازیگر طنز است.

وقتی به ما اعلام کردند شوهرم مرگ مغزی شده با برادر محمد‌رضا راهی بیمارستان شدیم، او گفت: می‌دونی داود‌نژاد تو بیمارستان نمازی بستریه.» همان موقع یک چیزی از ذهنم گذشت با اینکه نمی‌دانستم کبد می‌خواهد یا اینکه اصلاً همسرم می‌تواند کبدش را به او بدهد یا نه، حس عجیبی به من دست داد. به هر سختی که بود با پیوند موافقت کردیم و بعد متوجه شدم که کبد همسرم به آقای داود‌نژاد پیوند زده شده است. حس خیلی خوبی به من دست داد، همسرم یک هنرمند بود و توانست به یک هنرمند دیگر کمک کند.

از قبل نگفته بودند که قرار است کبد همسرتان به رضا پیوند زده شود؟

نه ما از این مساله خبر نداشتیم. آن روز یک چشم‌مان اشک بود و یک چشم دیگر خوشحالی. ناراحت بودم که همسرم را از دست داده‌ام و خوشحال بودم که می‌توانم به خواسته‌اش که می‌خواست کارت اهدای عضو بگیرد و در صورت مرگ مغزی، بدنش را اهدا کند جامعه عمل پوشاندیم.

با خانواده داود‌نژاد و بقیه کسانی که پیوند شده‌اند صحبت کرده‌اید؟

آنها زحمت کشیدند و به ختم همسرم آمدند. از مرگ همسرم متأثر بودند اما از اینکه جگر گوشه‌هایشان به زندگی برگشته بودند احساس خوشحالی می‌کردند.

یکی از کاربران کافه سینما به نام پارمیدا تصویری از رضا داودنژاد پس از عمل کبد برای کافه سینما فرستاده است:

گفت‌وگو با علیرضا داود‌نژاد در خصوص پیوند کبد وضعیت پسرش: بیشتر شبیه معجزه بود

روز‌های زیادی است که تلفنی پیگیر وضعیت رضا داود‌نژاد از پدرش هستیم. آنها با انتقال پسرشان به شهر شیراز منتظر بودند، کبدی اهدا شود که با شرایط بیمار همخوانی داشته باشد و عمل پیوند انجام شود و روز ۲۵ اردیبهشت این اتفاق افتاد: «واقعا روزنه امید به سوی ما باز شد تا اینکه بعد از چند روز با یک عمل ۱۰ ساعته، رضا دوباره به زندگی برگشت.

علیرضا داود‌نژاد درباره پیوند پسرش گفت: «در این مدتی که در شیراز در انتظار پیوند بودیم، وضعیت بغرنجی داشتیم، واقعا نمی‌دانستیم باید چه آرزویی کنیم، اینکه کسی مرگ مغزی شود و کبدش به پسر ما برسد، این چیزی نبود که ما بتوانیم آرزو کنیم وضعیتی که ما در آن قرار داشتیم بیشتر شبیه معجزه بود. ما فقط از خدا انتظار یک معجزه داشتیم.»

این کارگردان درباره خانواده کاکاوند نیز می‌گوید: «خوشحالم که خداوند دوباره فرزندم را به ما هدیه کرد. تصمیمی که این خانواده بزرگوار – مرحوم کاکاوند – گرفتند، بسیار با‌ارزش بود و با هیچ چیز نمی‌شود از کار خداپسندانه آنها قدردانی کرد. من تنها کاری که توانستم انجام بدهم حضور در مجلس ختم بود. آنجا با خانواده‌ای روبه‌رو شدم که با مهربانی پذیرای ما بودند و می‌گفتند. ما رضا را دوست داشتیم و وقتی شنیدیم او نیاز به کبد دارد، با خودمان گفتیم خدا کند کبد به او برسد.»

علی‌رضا داود‌نژاد که با حضور در مراسم خانواده کاکاوند برایشان آرزوی صبر کرده بود، در چند جمله کوتاه از آنها تشکر کرد: «از خانواده آقای کاکاوند صمیمانه سپاسگزاریم. دوست دارم در ملاقاتی با آنها از اقدام خداپسندانه‌شان سپاسگزاری کنم. نه فقط به خاطر اینکه کبد پدر خانواده به پسرم پیوند خورده، بلکه به خاطر کار بزرگی که انجام دادند باور کنید، همسرم و پسرم رضا از مدت‌ها قبل کارت اهدای عضو گرفته‌اند که اگر زمانی برایشان مشکلی پیش آمد اعضای بدن خود را اهدا کنند اما دست تقدیر این طور بود که او گیرنده کبد شود. نه دهنده. به محض اینکه حال رضا خوب شود، نزد خانواده کاکاوند می‌رویم تا وی شخصا از آنها تشکر کند.»

کارگردان فیلم مرهم در خصوص وضعیت عمومی پسرش گفت: «رضا حالش خوب است و البته افت و خیز‌های خودش را هم دارد اما گویا روبه بهبود است. او باید نزدیک به یک ماه در بیمارستان بماند تا دوره درمانش طی شود.»

خانواده داود‌نژاد درصدد هستند تا خانه‌ای برای اسکان رضا در شیراز پیدا کنند تا به بیمارستان نمازی نزدیک باشد و روند بهبودش را با سرعت طی کند.

هر دو گفتگو از همشهری سرنخ

مجله تفریحی سرگرمی ستاره