منبع : آپارات , شرکت نماپرداز رایانه (NPR)
لینک اتصال نمایش آنلاین اینجا کلیک کنید…
http://www.aparat.com/v/df23451ac18ae80bf75c652fc47d232c239206
بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ مهندسی عمران راه و ساختمان(مهندس حسن فراهانی)
مهندسی عمران راه و ساختمان
منبع : آپارات , شرکت نماپرداز رایانه (NPR)
لینک اتصال نمایش آنلاین اینجا کلیک کنید…
http://www.aparat.com/v/df23451ac18ae80bf75c652fc47d232c239206
بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ مهندسی عمران راه و ساختمان(مهندس حسن فراهانی)
مهندسی عمران راه و ساختمان
اریس جکسون دختر زیبای ستاره و پادشاه موسیقی پاپ “مایکل جکسون” مصاحبه ای جالب با اپرا وینفری داشته است.
بقیه در ادامه مطلب
پاریس جکسون میگوید زندگی به عنوان فرزند پادشاه موسیقی پاپ خیلی سخت بود. وی میگوید به دلیل اینکه ازکودکی مورد خشونت دوستان و همکلاسان در مدرسه واقع میشد مجبور شد در خانه ادامه تحصیل دهد اما تصمیم گرفت بر این مسئله فائق شود و نهایتا موفق شد و به مدرسه بازگشت.
پاریس در ادامه مصاحبه اش گفت: به خاطر شرایط خاص پدرش خیلی ها دوست داشتند با او دوست باشند و حتی بعضی از افراد سودجو قصد سواستفاده از موقعیت وی را داشتند و مایکل همیشه سعی میکرد بچه ها را از آنها دور کند.
او فرزندانش را مجبور میکرد در اجتماع با ماسک حضور پیدا کنند که پاریس میگوید آن زمان علت این کار را نمیدانست و همیشه برایش سوال بود اما اکنون میفهمد این به خاطر حفظ امنیت آنها بوده است تا شناخته نشوند و اگر کسی همراهشان نبود به راحتی در اجتماع حضور یابند بدون اینکه کسی پی به هویت آنها ببرد ، او میگوید این مسئله برای آنها که آن زمان کودک بودند مسئله جالبی بود و امنیت آنها را هم در پی داشت.
پاریس جکسون به تازگی وارد عرصه سینمای هالیوود شده است و قرار است در یک فیلم ایفای نقش کند.
تک ترین سایت ایرانی
کمتر کسی است که با «مارک زوکربرگ» بنیانگذار شبکه فیس بوک آشنا نباشد. او به واسطه مالکیت سهام فیس بوک امروز به یکی از جوانترین میلیاردرهای جهان تبدیل شده. زوکربرگ اگر چه به فهرست جوانترین مردان ثروتمند جهان راه یافته اما بخش وسیعی از شهرتش را به دلیل تاثیر ویژه ای که در عرصه اطلاعات در جهان داشته، به دست آورده است. اگر به صفحه شخصی او در شبکه اجتماعی سر بزنید، خواهید دید او بیش از هر چیز به ساختن چیز های مفید، هک کردن، ساده زیستی، فراگیری زبان های مختلف و انقلاب در چرخه های اطلاعاتی جهان علاقه مند است.
بخش هایی از ندگی تو توسط «دیوید فینچر» در فیلم سینمایی «شبکه اجتماعی» به نمایش درآمد اما انگار زیادی به فیلم نامه آن انتقاد داشتی و می گفتی که داستان آن بر اساس زندگی ات نبوده؟
ترجیح می دادم تا وقتی زنده ام هیچ فیلمی درباره من و زندگی خصوصی ام و دل مشغولی هایم ساخته نشود اما به هر حال این اتفاق افتاد. آن چه در این فیلم از من و زندگی خصوصی ام ارائه شد با شخصیت واقعی من تفاوت داشت و من از سازندگان این فیلم که به زندگی خصوصی من سرک کشیده اند دل خوشی ندارم. آنها در این فیلم شکست عاطفی من را بهانه ای برای ایجاد شبکه اجتماعی می دانند اما واقعیت این است که پیش از آن که این ایده به ذهنم برسد من نامزد داشتم و هنوز هم این نامزدی را حفظ کرده ام آنچه در این فیلم نشان داده شد واقعیت نداشت، از این خنده دار تر نشان دادن انگیزه من از ایجاد شبکه اجتماعی این بود که توسط کارگردان در این فیلم مطرح شده بود؛ در این فیلم به مخاطب القا شده بود که من بعد از شکست عاطفی این شبکه را ایجاد کرده ام؛ این واقعاً احمقانه است.
پس حرف و حدیث هایی که درباره انگیزه تو از تاسیس این شبکه وجود دارد، درست نیست؟
زمانی که هنوز دانشجوی هاروارد بودم وب سایتی به نام Facemash داشتم که کاربران این وب سایت می توانستند برای خودشان محبوب ترین دانشجوی دانشگاه را انتخاب کنند؛ البته این انتخاب بر اساس داده ها و عکسی که از این دانشجویان در پرونده تحصیلی آنها موجود بود صورت می گرفت. این وب سایت چندان مورد توجه دانشجویان قرار نگرفت به خاطر همین تصمیم گرفتم سایت دیگری را طراحی و به روز کنم و حاصل این ماجراجویی تاسیس شبکه اجتماعی در چهارمین روز ماه فوریه سال ۲۰۰۴ بود. در ماه های اول این سایت فقط در اختیار دانشجویان هاروارد بود اما پس از مدتی حضور در آن و داشتن صفحه اطلاعات شخصی برای عموم مردم آزاد شد. اصل ماجرا این بود اما «فینچر» این موضوع را جور دیگری برای مخاطبش تصویر کرده است. وقتی چند هفته بعد از اکران « شبکه اجتماعی» به اصرار دوستان به تماشای فیلم رفتم، احساس کردن این فیلم اگر چه واقعیت های زندگی مرا به مخاطب ارائه نمی کند اما فیلم خوش ساختی است.
تو یکی از جوانترین مردان ثروتمند در جهان هستی درست است که اهمیت چنداتی به ثروتت نمی دهی؟
این که ترجیح می دهم جین و تی شرت های سبک و ساده بپوشم باعث شده فکر کنید پول برایم بی اهمیت است؟ البته که این طور نیست. قدر ثروتی که دارم را می دانم و با کمک آن می توانم کارهای زیادی انجام دهم و در کنار آن به افرادی نیز کمک کنم.
چرا به پیشنهاد فروش این شبکه که این اواخر به چند میلیارد دلار رسیده بود، جواب رد دادی؟
این شبکه مثل بچه من است. من آن را به وجود آورده ام و مثل هر پدر و مادری دوست دارم بزرگ شدن و رشد کردنش را ببینم. تصمیم دارم آن را هدایت کنم و ببینم این شبکه اجتماعی در حال رشد در آینده چه خدماتی را به جامعه جهانی ارائه می کند. تصور فروش برایم غیر ممکن است حتی اگر با رقم های بیش از این سراغم بیایند.
هکرها عکس های شخصی تو را از فایل های خصوصی ات در می آورند و آنها را در اینترنت پخش می کنند.
واقعیت این است که آنها به دلیل خطای نرم افزاری که در شبکه به وجود آمد توانستند به این بخش نفوذ کنند و تعدادی از اسناد و تصویرها را از صفحه من و برخی از کاربران سرقت کنند البته این عکس ها چندان عکس های خصوصی نبودند، فقط چند عکس من و نامزدم در حال تهیه غذا در این فایل وجود داشت؛ البته عکس هایی از یک مهمانی دوستانه و برخی از عکس هایی که در سمینارها و ملاقات های رسمی با شخصیت های مختلف داشتم.
در ماه گذشته هم شرکت یاهو معترض شده بود که مدیران این شبکه ایده های این شرکت را در حوزه تبلیغات اینترنتی سرقت کرده اند؟ در این باره چه نظری داری؟
وکیل این شرکت در کالیفرنیا این موضوع را به طور رسمی به ما خبر داد. یاهو معتقد است شیوه انتشار تبلیغات اینترنتی و پیام هایی که در این زمینه از طریق شبکه اجتماعی به کاربران ارسال می شود به تبلیغات آنها شبیه است اما من به عنوان مسئول ارشد این شبکه اجتماعی به شما می گویم این مساله به هیچ وجه صحت ندارد. به نظرم یاهو با طرح این موضوع درست زمانی که ما قصد داریم فعالیت های خودمان را در بازار بورس تقویت کنیم، قصد دارد به ما و برنامه های پیش رویمان ضربه بزند؛ البته باید اضافه کنم که مدیران این شرکت پس از رد کردن پیشنهاد چند میلیارد دلاری برای خرید از دست من کلافه اند.
حضور تو در گوگل پلاس و انتخابت به عنوان محبوب ترین فرد در این شبکه موجب ناراحتی برخی از کاربران شبکه اجتماعی و هوادارانت شد.
خب. در این باره باید بگویم مدیران گوگل تلاش داشتند از حضور من استفاده تبلیغاتی کنند؛ البته آنها در این زمینه چندان موفق نبودند. صفحه من در گوگل پلاس هیچ اطلاعاتی را در اختیار دیگر کاربران قرار نمی دهد. هیچ کامنت و پستی در آنجا وجود ندارد و جدیداً این موضوع را فهمیده ام که مدیران گوگل شرایطی را ایجاد کرده اند که هیچ یک از افرادی که صفحه خالی مرا دنبال می کنند نتوانند مرا از حلقه افراد دنبال کننده خود خارج کنند، در واقع آنها به هر طریقی مایلند من به عنوان یکی از پر مخاطب ترین افراد در گوگل پلاس باقی بمانم.
آخرین سوال من در موردی است که معمولاً دوست نداری راجع به آن صحبت کنی، تخمین ها می گویند که شما ۱۷ میلیارد دلار ثروت دارید؟
پدرم همیشه به من می گفت: «سوالی که جوابش را می دانی نپرس.»
منبع : نشریه تپش
مجله خبری
اگر خبرهای سینمایی را در سال جدید دنبال کرده باشید، قطعاً در جریان اتفاقاتی که برای رضا داودنژاد رخ داده، قرار گرفتهاید. این بازیگر که با مشکل کبد روبهرو شده بود، با انتقال به بیمارستان لاله و بعد از آن بیمارستان نمازی شیراز در نوبت پیوند کبد قرار گرفت و بالاخره در روز بیستوچهارم اردیبهشت ماه این پیوند انجام شد.پیوندی که در طرف دیگر آن اسم «سیدمحمدرضا کاکاوند» به چشم میخورد. مردی که به علت ایست قلبی از مدتی قبل در بیمارستان نمازی بستری شده بود و بعد از اینکه دچار مرگ مغزی شد، اعضای بدنش به سه نفر از جمله رضا داودنژاد اهدا شد. به همین بهانه سراغ خانم مظفری همسر محمدرضا کاکاوند رفتیم و از اتفاقهای روز پیوند پرسیدیم.
چطور شد که این اتفاق افتاد و همسرتان دچار مرگ مغزی شد؟
از اوایل اردیبهشت ماه بود که سردردهای محمدرضا شروع شد. از قبل هم همیشه کمی سردرد داشت اما با مصرف مسکن بهتر میشد. بعد از تعطیلات عید یک بار به دکتر مراجعه کردیم و سیتیاسکن انجام دادیم و آنها گفتند که مشکل خاصی نیست. سیتیاسکن چیز خاصی را نشان نمیداد. اما تقریبا دهم اردیبهشت ماه بود که سردردهای همسرم بیشتر شد؛ طوری که به بیمارستان مراجعه کردیم. همسرم سه چهار روز را با سردردهای شدید گذراند تا اینکه از او امآرآی گرفته شد.
نتیجه چه بود؟
امآرآیهای انجام شده نشان میداد که در سرش تومور وجود دارد و بیماریاش دوباره برگشته است.
یعنی سابقه بیماری داشتند؟
۶ سال پیش بود که به خاطر تومور در بیمارستان بستری شد و بعد از عمل جراحی مشکلش کاملاً حل شد اما نمیدانم دوباره چرا این سردردها شروع شد و کار به اینجا رسید.
چه شد که به بیمارستان نمازی رفتید؟
در بیمارستان شهید چمران، همسرم دچار ایست قلبی شد. مسئولان بخش گفتند ما اینجا تجهیزات کامل نداریم و تا رسیدن متخصصان قلب باید صبر کنید، اما بهتر است او را به بیمارستان دیگری منتقل کنید. ما هم تصمیم گرفتیم همسرم را به بیمارستان نمازی انتقال بدهیم بعد از دو شب پزشکان مرگ مغزی همسرم را اعلام کردند.
همان موقع بود که تصمیم به اهدای عضو گرفتید؟
راستش خیر. روز اول مداوم به این فکر میکردم که همسر برمیگردد امیدوار بودم، اما متاسفانه حقیقت این بود که او دچار مرگ مغزی شده بود. در همان روزها بود که یاد صحتی که در تعطیلات عید با همسرم داشتم افتادم. آن موقع محمدرضا به من گفت: «بهتر است برویم کارت اهدای عضو بگیریم.» یعنی تصمیممان بر این بود اما خب بیماری محمد اجازه این کار را به ما نداد. به خاطر همین احساس کردم که اگر اعضای بدنش را اهدا کنیم، خوشحال خواهد شد. با این حال تصمیمگیری برایم سخت بود. با خودم میگفتم اگر ۲ درصد هم امکان بازگشت دارد، باید منتظرش بمانیم.
چطور شد که رضایت دادید؟
فکر کردم بالاخره باید یک تصمیم جدی بگیریم. همین جا بود که خانواده همسرم مشورت کردم و به این نتیجه رسیدیدم.
چند تا بچه دارید؟
یک دختر ۱۵ ساله به اسم زهرا و یک پسر ۱۱ ساله به اسم علی.
در جریان بیماری پدرشان و شرایط خطرناکش بودند؟
روزهای آخر حتی آنها را به بیمارستان نبردم، دلم نمیخواست مریضی پدرشان را ببینند و تصویر سالمی که از او در ذهنشان داشتند خراب شود. دلم میخواست همیشه پدرشان را قوی و سالم در ذهن داشته باشند.
چند سال با همسرتان زندگی کردید؟
۱۸ سال.
شغلشان چه بود؟
قبلاً در مراکز اداری کار میکرد ولی بعد از مدتی به شغل آزاد مشغول شد اما در کل شغل اصلیاش خطاطی بود و در انجمن خوشنویسان کار میکرد. خانواده همسرم نسل در نسل خوشنویسی میکردند.
همسرتان چه روزی از دنیا رفت؟
بیستوچهارم اردیبهشت ماه؛ آن هم در ماهی که در هشتمین روزش به دنیا آمده بود.
رضا داودنژاد را میشناختید؟ خبر داشتید در انتظار پیوند کبد است؟
بله. آقای داودنژاد را میشناختیم. بازیها و خندههای ایشان همیشه در نظرم بود خصوصاً که امسال عید هم سریالشان را با خانواده میدیدیم. در سریال فراموشی یک شکل دیگری شده بودند، مثل گل پژمرده بودند و به نظر خیلی شکسته میآمدند. در نگاه اول اصلا نشناختمشان، بعداً گفتند او همان بازیگر طنز است.
وقتی به ما اعلام کردند شوهرم مرگ مغزی شده با برادر محمدرضا راهی بیمارستان شدیم، او گفت: میدونی داودنژاد تو بیمارستان نمازی بستریه.» همان موقع یک چیزی از ذهنم گذشت با اینکه نمیدانستم کبد میخواهد یا اینکه اصلاً همسرم میتواند کبدش را به او بدهد یا نه، حس عجیبی به من دست داد. به هر سختی که بود با پیوند موافقت کردیم و بعد متوجه شدم که کبد همسرم به آقای داودنژاد پیوند زده شده است. حس خیلی خوبی به من دست داد، همسرم یک هنرمند بود و توانست به یک هنرمند دیگر کمک کند.
از قبل نگفته بودند که قرار است کبد همسرتان به رضا پیوند زده شود؟
نه ما از این مساله خبر نداشتیم. آن روز یک چشممان اشک بود و یک چشم دیگر خوشحالی. ناراحت بودم که همسرم را از دست دادهام و خوشحال بودم که میتوانم به خواستهاش که میخواست کارت اهدای عضو بگیرد و در صورت مرگ مغزی، بدنش را اهدا کند جامعه عمل پوشاندیم.
با خانواده داودنژاد و بقیه کسانی که پیوند شدهاند صحبت کردهاید؟
آنها زحمت کشیدند و به ختم همسرم آمدند. از مرگ همسرم متأثر بودند اما از اینکه جگر گوشههایشان به زندگی برگشته بودند احساس خوشحالی میکردند.
یکی از کاربران کافه سینما به نام پارمیدا تصویری از رضا داودنژاد پس از عمل کبد برای کافه سینما فرستاده است:
گفتوگو با علیرضا داودنژاد در خصوص پیوند کبد وضعیت پسرش: بیشتر شبیه معجزه بود
روزهای زیادی است که تلفنی پیگیر وضعیت رضا داودنژاد از پدرش هستیم. آنها با انتقال پسرشان به شهر شیراز منتظر بودند، کبدی اهدا شود که با شرایط بیمار همخوانی داشته باشد و عمل پیوند انجام شود و روز ۲۵ اردیبهشت این اتفاق افتاد: «واقعا روزنه امید به سوی ما باز شد تا اینکه بعد از چند روز با یک عمل ۱۰ ساعته، رضا دوباره به زندگی برگشت.
علیرضا داودنژاد درباره پیوند پسرش گفت: «در این مدتی که در شیراز در انتظار پیوند بودیم، وضعیت بغرنجی داشتیم، واقعا نمیدانستیم باید چه آرزویی کنیم، اینکه کسی مرگ مغزی شود و کبدش به پسر ما برسد، این چیزی نبود که ما بتوانیم آرزو کنیم وضعیتی که ما در آن قرار داشتیم بیشتر شبیه معجزه بود. ما فقط از خدا انتظار یک معجزه داشتیم.»
این کارگردان درباره خانواده کاکاوند نیز میگوید: «خوشحالم که خداوند دوباره فرزندم را به ما هدیه کرد. تصمیمی که این خانواده بزرگوار – مرحوم کاکاوند – گرفتند، بسیار باارزش بود و با هیچ چیز نمیشود از کار خداپسندانه آنها قدردانی کرد. من تنها کاری که توانستم انجام بدهم حضور در مجلس ختم بود. آنجا با خانوادهای روبهرو شدم که با مهربانی پذیرای ما بودند و میگفتند. ما رضا را دوست داشتیم و وقتی شنیدیم او نیاز به کبد دارد، با خودمان گفتیم خدا کند کبد به او برسد.»
علیرضا داودنژاد که با حضور در مراسم خانواده کاکاوند برایشان آرزوی صبر کرده بود، در چند جمله کوتاه از آنها تشکر کرد: «از خانواده آقای کاکاوند صمیمانه سپاسگزاریم. دوست دارم در ملاقاتی با آنها از اقدام خداپسندانهشان سپاسگزاری کنم. نه فقط به خاطر اینکه کبد پدر خانواده به پسرم پیوند خورده، بلکه به خاطر کار بزرگی که انجام دادند باور کنید، همسرم و پسرم رضا از مدتها قبل کارت اهدای عضو گرفتهاند که اگر زمانی برایشان مشکلی پیش آمد اعضای بدن خود را اهدا کنند اما دست تقدیر این طور بود که او گیرنده کبد شود. نه دهنده. به محض اینکه حال رضا خوب شود، نزد خانواده کاکاوند میرویم تا وی شخصا از آنها تشکر کند.»
کارگردان فیلم مرهم در خصوص وضعیت عمومی پسرش گفت: «رضا حالش خوب است و البته افت و خیزهای خودش را هم دارد اما گویا روبه بهبود است. او باید نزدیک به یک ماه در بیمارستان بماند تا دوره درمانش طی شود.»
خانواده داودنژاد درصدد هستند تا خانهای برای اسکان رضا در شیراز پیدا کنند تا به بیمارستان نمازی نزدیک باشد و روند بهبودش را با سرعت طی کند.
هر دو گفتگو از همشهری سرنخ
مجله تفریحی سرگرمی ستاره
مصاحبه جدید و کوتاه با حمید عسگری و مازیار فلاحی در فرودگاه کانادا و استقبال از آنها …
بقیه در ادامه مطلب
MP4 – HD – 4.6 MG
لینک مستقیم لینک کمکی
تک ترین سایـت ایـرانی
بهانه مصاحبه ما با احسان خواجهامیری میتوانست خیلی چیزها باشد؛ از فراهم کردن شرایط انتشار آلبوم جدیدش تا آلبوم تازه «پدر» که همین چند روز پیش وارد بازار موسیقی شد، تا دوباره نام احسان خواجهامیری و پدرش را روی زبانها بیندازد …
بهانه ما اما برای نشستن پای صحبتهای او اتفاق دیگری بود؛ احسان در نظرسنجی مجله به عنوان محبوبترین خواننده پاپ انتخاب شد تا گفتوگوی ما یک موضوع کاملا ویژه داشته باشد. در یکی از آخرین روزهای اردیبهشتماه در منزل احسان خواجهامیری مهمان بودیم؛ او و همسرش میزبانهای مهربانی بودند و ۴ساعت تمام جواب سؤالهای ما را با آرامش و حوصله دادند، سؤالهایی که از هر دری پرسیده شد؛ از آلبومهای موسیقی، ارتباط با پدر، داستان زندگی مشترک و همه اخبار ریز و درشتی که در تمام این سالها در اطراف خواننده مورد علاقه شما وجود داشته؛ جواب تمام این سؤالها را از زبان احسان خواجهامیری بخوانید.
اولین کارهایی که کردم
اولین مصاحبه مطبوعاتیام را خوب به یاد دارم؛ در مجله «رخصت پهلوان». آن زمان اول دبیرستان بودم و این مصاحبه به دلیل کلیپی بود که برای پدرم ساخته بودم، فقط کار آهنگسازی انجام میدادم. اوایل که کار میکردم به دلیل شنیده شدن و دیده شدن آلبوم، کار نمیکردم، به عشق خود کار، تلاش میکردم. یادم میآید پدرم یک دوربین فیلمبرداری از خارج برایم خریده بود و من هم کارهای او را برایش کلیپ میکردم.
پدرم دوست نداشت من راه او را بروم
قرار نبود که من خواننده شوم و کاملا به طور اتفاقی پا به این مسیر گذاشتم. نه اینکه اصلا برنامهریزی برای این کار نداشتم نه، منظورم این است با این تفکر که باید تمرین کنم، کنسرت اجرا کنم و کسب درآمد برایم شود نبود، بهدلیل عشقم به موسیقی این کار را از کودکی دنبال کردم. بعدها متوجه شدم از این علاقهام به موسیقی میشود پولی هم درآورد. پدرم دوست نداشت که من خواننده شوم، میگفت، تا دانشگاه در رشته مهندسی قبول نشوم حق خوانندگی ندارم اجازه نداشتم که در رشته موسیقی تحصیل کنم و فقط اجازه تحصیل در رشته مهندسی را داشتم روزی که دانشگاه قبول شدم دو ماه بعد اولین آلبومم را منتشر کردم. ترس پدرم از گذشته خودش بود، دوست نداشت آن اتفاقهایی که برای خودش پیش آمده بود برای من هم اتفاق بیفتد. پدرم آنقدر از خوانندگی صدمه دیده بود و ناملایمات متعدد را در جامعه موسیقی تجربه کرده بود که دوست نداشت من هم همان راه را دنبال کنم.
فکر نمیکردم به این جایگاه برسم
اوایل برای خوانندههای دیگر آهنگسازی میکردم. برای پدرم در ۱۶ سالگی یک آلبوم از آهنگهای قدیمی خودش جمعآوری کردم و یکی، دو آهنگ هم خودم ساختم. برای خوانندههایی که میخواستند تمرین کنند میخواندم اما آنها با اینکه سن من خیلی کمتر از آنها بود، نمیتوانستند همان کار را که من میخواندم تکرار کنند. هرچه تلاش میکردند نمیتوانستند. خیلیها هم به من میگفتند که چرا خودم نمیخوانم. در نهایت آنقدر تشویقم کردند تا کمکم به این سمت کشیده شدم. باید اعتراف کنم هیچ وقت فکر نمیکردم به این جایگاه برسم و خواننده معروفی شوم که کنسرتهای متعدد برگزار میکند. در سال ۸۱ که من کارم را تازه شروع کردم فقط یکی، دوکنسرت برگزار میشد. فضا، فضای امروز نبود که موزیسین درآمدی به دست بیاورد و کنسرتی برگزار شود. اولین کنسرتهای پاپی که با تماشاگر زیادی برگزار شد. البته باید بگویم همیشه نیاز به برگزاری این کنسرتها وجود داشت اما به این نیازها کمتوجهی میشد.
ریاضی در زندگی کمکم کرد
در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کردم و فکر میکنم ریاضی صددرصد توانسته در زندگی به من کمک کند. اینکه چطور قدم بردارم و برایند یکسری از اتفاقها چطور پیش میرود؛ به نظر من زندگی ریاضی است. زندگی دو دو تا چهار تا انجام دادن است. اینکه شما کاری را انجام میدهی و کاری را انجام نمیدهی و بعد از آن، یک نتیجهای میگیری و این خود معادلات ریاضی است. همین ریاضی باعث شد من با برنامهریزی پیش بروم. من هیچ وقت خوانندهای نبودم که با یک آلبوم منفجر شوم و به قول خودمان بترکانم. من آرامآرام پیش رفتم. آلبوم اولم که به بازار آمد ۱۰۰ هزار نسخه به فروش رسید و آلبوم دومم ۱۲۰ هزار نسخه و همینطور کمکم برای موفقیتم تلاش کردم و مجموعه کارهایم باعث شد احسان خواجهامیری بشود احسان خواجهامیری، نه فقط با یک ترانه.
داستان عجیب آشنایی و ازدواج
فرقهای من با پدرم
برخلاف من که محافظهکار و حسابگر هستم پدرم اصلا اهل حسابگری نیست. خیلی وقتها از پدرم پرسیدهام: «پدر، ترانه آهنگت را چه کسی ساخته است» او جواب میدهد نمیدانم، چه فرقی میکند. آن وقت من برای یک بیت ترانهام دو ماه معطل میشوم. باید بگویم اصلا موافق آن سبک زندگی کردن نیستم.
داستان آشنایی و ازدواج ما
لیلا: شایعه راجع به ازدواج ما واقعا زیاد بود. ما خیلی اتفاقی در سال ۸۳ با هم آشنا شدیم و بعد از ۵ سال آشنایی، ازدواج کردیم.
احسان: من دوست داشتم زودتر ازدواج کنم اما میترسیدم.
لیلا: خب ازدواج برای ما ترسناک بود. چون هر دوی ما سن و سال کمی داشتیم روز عقد هر دو بهتزده بودیم و باورمان نمیشد.
احسان: سال اول که با هم آشنا شدیم خانوادههای ما هم رفتوآمد پیدا کردند و از ابتدا قرارمان این بود که بعد از آشنایی بیشتر ازدواج کنیم.
بدون همسرم نمیتوانمزندگی کنم
این دو دو تا چهار تا کردن در کل زندگی من وجود داشت حتی برای ازدواجم. البته دو دو تا چهارتایی که احساسم در آن دخیل بود. یک مثل قدیمی همیشه بوده با کسی زندگی کن که نتوانی بدون او زندگی کنی. من با اینکه از ازدواج ترس داشتم اما دیدم بدون لیلا (همسرم) نمیتوانم زندگی کنم.
آهنگی که احسان برای من ساخت
احسان: من برای ازدواج با لیلا همه کلیات و جزئیات را با هم در نظر گرفتم.
لیلا: رفتار و شخصیت احسان باعث شد بخواهم با او ازدواج کنم و به نظرم رفتار خوب یک فرد از هر چیز دیگری برای زندگی مهمتر است.
احسان «با خنده»: یعنی تیپ و قیافه من را نمیپسندی.
لیلا: احسان یک ترانه به من هدیه داده که فقط من و خانوادهام آن را شنیدهایم. کاری است که به نظر من از همه آهنگهای احسان احساسیتر است.
احسان: یک شب ساعت ۱۲ شب آهنگ «هرچی آرزوی خوبه مال تو» را ساختم. زنگ زدم به لیلا. برایش پای پیانو آهنگ را زدم و خواندم. خیلی خوشش آمد. فردای آن شب هم از تلویزیون پخش شد.
لیلا: یادم میآید با صدای تلفن از خواب پریدم. وقتی آهنگ احسان پشت تلفن را گوش کردم حسابی احساساتی شدم. البته باید اعتراف کنم من اصلا آدم احساساتی نیستم، همیشه در کنسرتهای احسان متعجب میشوم که چرا مردم با صدای او اشک میریزند. من هیچ وقت آنقدر احساساتی نمیشوم که در چنین موقعیتی قرار بگیرم اما آن شب آهنگ احسان به طور عجیب و غریبی به دلم نشست.
چرا آن آهنگ گل کرد
من وقتی آهنگ «هرچی آرزوی خوبه مال تو» را خواندم هنوز تجربه آهنگی را نداشتم که مردم خیلی دوست داشته باشند و ورود زبان همه شود اما این آهنگ را با احساس خاصی خواندم که خودم دوستش داشته باشم. به نظرم علت اینکه آهنگم بین مردم طرفدار پیدا کرد، جوششی بودن کار بود. برای بعضی از کارهایم تلاش میکنم که آهنگ موفقی از آب دربیاید اما برای آن آهنگ اصلا تلاشی نکردم. آن ترانه هم اولین ترانهای شد که بین مردم محبوبیت پیدا کرد.
چیزهایی که از هم میدانیم
احسان: به نظر من نقطه قوت همسرم در پشتکار اوست. هیچ وقت از کاری که انجام میدهد خسته نمیشود. نقطه ضعف او را هم در ایدهآلگراییاش میداند. همیشه میخواهد همه چیز در کاملترین شرایط باشد و به نظر من بعید است که همیشه همه شرایط عالی و کامل باقی بماند.
لیلا: به نظر من بزرگترین ضعف احسان، عجول بودن اوست. فاصلهای که بین تصمیم و کاری که میخواهد انجام بدهد نباید بیشتر از دو دقیقه طول بکشد.
احسان: فکر میکنم خیلی از تصمیماتی که تا به امروز گرفتهام، درست بوده و امروز نتیجه آن را گرفتهام. حتی تصمیماتی که شاید در سن پایین و در زمان کمتجربگی گرفتهام، تا جایی که خیلی از تصمیمات من به نحوی تبدیل به الگو برای بقیه موزیسینها شده است.
لیلا: نقطه قوت احسان را هم در این میبینم که هر کاری را تصمیم بگیرد انجام میدهد. اگر بگوید از فردا میخواهم عکاسی کنم از فردا خیلی خوب عکس میگیرد. اگر بخواهد صدابرداری انجام بدهد به خوبی از عهده آن برمیآید.
ظاهرم همیشه برایم مهم بوده است
چون جزئیات برایم خیلی مهم است، همیشه یک ایدئولوژی برای خودم دارم و معتقدم جزئیاتی که در زندگی اتفاق میافتد مهم است. اگر بخواهیم فکر کنیم به دنیا میآییم و زندگی میکنیم و بعد از دنیا میرویم و نتیجهاش میشود مردن، دیگر این زندگی بیثمر بوده است.
به همین دلیل سعی کردهام چه در زندگی شخصیام و چه در آثار و کارهایم به جزئیات توجه بیشتری داشته باشم. بنابراین برای پوشش و آراستگی ظاهریام هم تلاشم را کردهام و هیچوقت در مورد این موضوع سهلانگاری نکردم و ظاهر مرتب همیشه برایم مهم بوده است.
در آلبوم آخرم هم سعی کردم این تصور معمولی که در مورد من وجود داشت که مردم من را با کت و شلوار، استودیو و عکس دست زیرچانه به یاد میآورند را از بین ببرم. قبل از اینکه یک خواننده رسمی باشم یک جوان ۷-۲۶ساله هستم و بعد از آن خوانندهای هستم که تعدادی کار کلاسیک هم خواندهام.
پسر ایرج یا احسان مستقل؟
خیلیها میخواستند موفقیتی که من کسب کرده بودم را به پای تلویزیون بگذارند. اوایل که میگفتند پسر ایرج است هرچه دارد از پدرش دارد. بعد از آلبوم من و بابا، تهیهکنندهها آمدند سراغم که در تلویزیون بخوانم (آن دوران مد بود که خوانندهها بیایید در تلویزیون ۵ آهنگ بخوانند و مقداری پول دریافت کنند) .با اینکه پیشنهادهایی که به من میدادند از دستمزد آن دوران خیلی بالاتر بود ولی پیشنهادشان را نپذیرفتم. به هیچوجه روی صحنه نرفتم و همچنین کار مشترک دیگری هم با پدرم نخواندم.
با شهرت کنار آمدهایم
لیلا: معروفیت احسان در این چندسالی که با هم آشنا شدیم کمکم و سال به سال بیشتر شد. من و احسان با هم با این معروفیت کنار آمدیم. به نظر من، رفتار طرف مقابل در آسیبخوردگی همسر نسبت به شهرتش خیلی تأثیر دارد. من آنقدر به شوهرم اطمینان دارم که به هیچوجه حساسیتی روی مسئله شهرت و معروفیت او ندارم. اما خب نمیشود محدودیتهای زندگی برای یک فرد مشهور را نادیده گرفت.
احسان: وقتی برای خواستگاری به منزل همسرم رفتم هنوز دانشجو بودم.
لیلا: آنموقع من احسان خواجهامیری را به عنوان یک خواننده نمیشناختم.
«آبان» و «تیر» زیر یک سقف!
لیلا: احسان متولد آبانماه است و فکر میکنم عجول بودن هم یکی از خصوصیات آبانیهاست و البته آبانیها باهوش هم هستند و همیشه دوست دارند سرگروه یک گروه باشند.
احسان: لیلا متولد تیرماه است. تیریها افراد منطقی و سازگاری هستند. خیلی کم پیش میآید که بخواهند با کسی دعوا کنند. یکی دیگر از خصوصیات آنها جمعآوری وسایل قدیمیشان است. لیلا وسایلی را از دوران کودکیاش نگه داشته که پدرومادرش هم باورشان نمیشود هنوز آن وسایل را دارد.
اول خواست خدا، بعد تلاش من
همیشه همهچیز دست من نیست و من اصلا انسان کاملی نیستم اما تلاشم را میکنم. مثلا هفته گذشته در محمودآباد کنسرت داشتم، همکارانم در فضای باز لب دریا سن ساخته بودند ولی یکدفعه باران شروع کرد به باریدن و همهچیز خراب شد. خب اتفاقی بود که پیش آمد. همیشه یک اعتقادی دارم که اول باید برای رسیدن به موفقیت خواست خدا باشد و بعد تلاش من. باور قلبی من این است تا خواست خدا نباشد هیچ اتفاقی نمیافتد. گاهی پیش میآید کارها را انجام میدهی اما نتیجه نمیگیری خب این دست من نیست و ممکن است برعکس آن هم پیش بیاید.
من وسواسیام
وقتی کار فشرده است زندگی سخت میشود چون من وسواسهای خاص خودم را برای کارهایم دارم، مثلا وقتی میخواهم عکس بگیرم خودم عکس را رتوش میکنم یا موقع ساخت کلیپ خودم در تدوین آن دخالت دارم، در صدابرداری خودم امتحان صدا و تست نهایی کار را انجام میدهم. طبیعی است همه این کارها خیلی از من انرژی میگیرد، بهخصوص در کنسرتهایی که در تهران برگزار میشود.
عاشق بچهها هستم
احسان: در مصاحبهای به یک خبرنگار گفتم برای آینده بچههایمان نگران هستم و برای آیندگان نگرانم اما آن خبرنگار در روزنامهاش از طرف من تیتر زده بود؛ «احسان خواجهامیری برای آینده پسرش نگران است.» همه با من تماس میگرفتند و میپرسیدند: «احسان پسردار شدهای؟! خب من مرتب باید سفر کنم، خب با این شرایط بچهدار شدن مشکل است.
لیلا: من عاشقانه بچهها را دوست دارم. به دلیل علاقهام به بچهها مسلما دوست دارم بچهدار شوم. اما کار احسان خیلی فشرده است و به نظر من پدر باید بتواند برای فرزندش وقت بگذارد. احسان یا در سفر است یا اجرای متعدد در طول روز دارد. هروقت که شرایط کاری احسان مناسبتر شود، تصمیم به بچهدار شدن خواهیم گرفت.
عیدهایی که در کنار هم نبودیم
لیلا: بعضی وقتها واقعا دلم میخواهد یک زندگی معمولی داشته باشم. ۳سال است که حتی یک عید یا سال تحویل را در کنار همسرم نبودم. همیشه تنها بودهام و چون دوست داشتم سال تحویل را خانه خودمان باشم همیشه تنها ماندهام. خب در آن زمان هرکس دیگری هم جای من بود دوست داشت یک زندگی معمولی مثل بقیه آدمها داشته باشد. اما من برخلاف بقیه مردم همه جشنها و عیدها را تنها در خانه میگذرانم. بالاخره اشخاصی مثل احسان باید جایی باشند که تعداد بیشتری از مردم را خوشحال کنند. به هرحال این مسئولیت بهعهده او گذاشته شده است و باید مقابل آن مسئولیت در قبال مردم متعهد باشد. حتی اگر برای من ناخوشایند باشد و این بار ناخوشایند را من که همسر او هستم باید متحمل شوم.
فرمول موفقیت در زندگی
احسان: به نظر من فرمول زندگی خواست خدا به اضافه تلاش است. عوامل بازدارنده آن هم این است که خدا نخواهد، تلاش هم وجود نداشته باشد. (با خنده)
خدایا مرا به حال خودم نگذار
از بچگی به من یاد دادند موقع سال تحویل هر چه آرزو کنم برآورده میشود. اکنون چند سال است تنها دعایی که میکنم این است که خدایا مرا به حال خودم رها نکن. همیشه احساس میکنم هرقدر هم تلاش کنم اگر خدا نخواهد اتفاقی نمیافتد و اگر اتفاقی هم بیفتد به صلاح من نیست.
یکی آن بالا من را دوست دارد
بعضی وقتها باورم نمیشود چطور همه چیز دست به دست هم میدهد تا من به موفقیت برسم. انگار یک مهندس، خیلی دقیق نشسته است و پازلها را کنار هم میچیند. این اتفاق منجر به این شده که امروز احسان خواجهامیری بتواند از این جایگاه صحبت کند. من واقعا عقیده دارم همه چیز خواست خداست.
به این قضیه اعتقاد داری که هرکس نان دلش را میخورد؟
من کاملا به این قضیه ایمان دارم و از نزدیک لمسش کردهام. البته دوست ندارم درباره خودم حرف بزنم. من اهل حساب و کتابی هستم، اما بین نزدیکانم این را به چشم دیدهام. آدمهایی که با اینکه بههیچوجه افراد مدیری نبودند بهدلیل خوب بودنشان در زندگیشان درنماندند.
لیلا: من هم قبول دارم هر کس نان دلش را میخورد. به نظرم یکسری از آدمها را خدا بغلشان کرده و مواظبشان است. احسان هم جزو آن دسته از آدمهاست؛ البته این رابطه دوطرفه است. تا وقتی از این طرف رابطه برقرار نشود از آن طرف هم اتفاقی نمیافتد.
روزی هزار مرتبه میگویم خدا را شکر
من اصلا از شرایطی که دارم ناراضی نیستم. سختیهای آن را تحمل میکنم؛ خانوادهام هم تحمل میکنند اما لذتهای کارم خیلی بیشتر از سختیهای آن است. همین که میتوانم آنقدر انرژی از هموطنانم بگیرم باعث تلاش بیشتر من میشود. مواقعی است که خیلی خستهام و فکر اینکه همسرم در خانه تنهاست اذیتم میکند اما همین که این سعادت را دارم و میتوانم در لحظه سال تحویل در مناسبتهای مشابه تعداد زیادی از هموطنانم را شاد کنم یا با رفتن روی صحنه میتوانم برق شادی را در چشمان مردم ببینم، خدا را هزار مرتبه شکر میکنم که این توفیق را به من داده است. همیشه در کنسرتهایم بالای ۱۰ مرتبه پشت میکروفن میگویم خدایا شکرت… البته در کنار این تا به امروز تلاشم را کردهام و در مقابل مسئولیت فردیام در خانواده کوتاهی نکنم.
لیلا: احسان سعی میکند همیشه نبودنهایش را جبران کند.
یعنی شما در نهایت با غیبتهای او کنار میآیید؟
لیلا: همان اندازه که احسان از کارش لذت میبرد من نیز لذت میبرم. همان میزان که او سود میکند، من نیز سود میبرم. با مردم با احترام حرف میزنم.
همیشه خود واقعیام هستم
تو خواننده پرکاری هستی. آدم فکر میکند آیا به خاطر مسائل مالی پرکارهستی یا علتش این است که میخواهی در این حرفه موفق باشی؟ رضایت مردم چقدر برایت مهم است؟ یعنی اگر روزی به جایی برسی که از نظر مالی بینیاز شوی آن وقت باز هم به همین اندازه کار میکنی؟
احسان: سعی میکنم کارم را مدیریت کنم. اینکه بگویم به دلیل پول کار نمیکنم دروغ است، به هر حال شغل من خوانندگی است. اما جلب رضایت مردم برای من واقعا مهمتر از پول است. از ابتدا هم همینطور بوده است. کسانی که کنسرتهای من را دنبال میکنند میدانند هیچکدام از کنسرتهای من شبیه به کار قبلیام نبوده است. حتما یک اتفاق جدید به اجراهایم اضافه میکنم که شبیه کنسرت قبلیام نباشد.
البته همیشه هم روی صحنه مرتب و اتوکشیده هستی.
من همیشه خود واقعیام بودم، همانطور که دلم میخواسته صحبت کردم. فقط روی سن کمی مودب صحبت میکنم.
چون وظیفه خودم میدانم با مخاطب مودب رفتار کنم. احساس میکنم آنها به من احترام گذاشتهاند؛ من هم باید با آنها با احترام رفتار کنم و مثل بعضی از دوستان که روی سن خیلی راحت صحبت میکنند حرف نمیزنم. اما به هیچ وجه معذب نمیشوم.
رژیم مخصوص خوش صدایی
صدایت را چطور حفظ میکنی. رژیم غذایی خاصی داری؟
احسان: نگهداری از صدا هم کار سختی است. بیشترین چیزی که همیشه به صدای من آسیب میرساند سرماست. خیلی وقتها حتی در اوج گرمای کیش در تابستان هم مجبور میشوم کولر را خاموش کنم. همچنین شبها نباید شام بخورم. اگر غذا بخورم نمیتوانم بخوانم. در بیشتر کنسرتهایم از گرسنگی ضعف میکنم چون تا پایان اجرا نباید غذا بخورم.
لیلا: هر وقت میرویم کیش عزا میگیریم!
شبی که صدایم رفت!
در یکی از اجراهایم روی سن در ساوه صدایم کاملا MUTE شد. هیچ وقت این اتفاق بد را فراموش نمیکنم. تا چند دقیقه همه فکر میکردند دارم با آنها شوخی میکنم، باورتان نمیشود در آهنگ اول صدایم کاملا از بین رفت در حدی که نمیتوانستم به مخاطبانم توضیح بدهم. ماجرا از این قرار بود که قبل از اجرا برای ساختن سن جوشکاری انجام داده بودند که با رفتن من روی سن گرد و غبار آهن به حنجره من وارد شد. هرچقدر آب خوردم صدایم درنیامد که نیامد؛ در ابتدا همه میخندیدند و فکر میکردند دارم با آنها شوخی میکنم در نهایت مجبور شدم خداحافظی کنم و بروم. تا یکماه بعد هم نتوانستم بخوانم…
همیشه کابوس این قبیل اتفاقها را میبینم، بهخصوص نزدیک کنسرتهایم در تهران. آنقدر استرس میگیرم که نکند سرما بخورم. نکند صدایم بگیرد، گاهی هم پیش میآید از اضطراب زیاد مریض میشوم. در آن لحظه دام میخواهم زمین دهان باز کند و من را ببلعد.
ساده ترین شغل دنیا
در یکی از کنسرتهایم بین دوسانس آمبولانس آمد به من سرم وصل کرد تا حالم خوب شود و بتوانم سانس بعد را اجرا کنم. جالب اینجاست که اصلا نگذاشتم مردم متوجه شوند که دارم بیهوش میشوم. سانس دوم هم هیچکس متوجه وضعیت بد من نشد؛ البته هر کاری سختیهای خودش را دارد. بیشتر کارها از خوانندگی مشکلتر است، مردم به سختی پول درمیآورند. هیچ شغلی آسان نیست جز بابا پولداری.
شغل دیگر
کار موسیقی در ایران سختیهای خاص خودش را دارد، با این شرایط به فکر شغل دیگری در کنار خوانندگیات هستی؟
همیشه و از روز اول شغلم این دغدغه با من بوده است چون پدرم را دیدم که ۳۰ سال نتوانست کار کند. هر روز به این موضوع فکر میکنم. تصمیمهایی هم گرفتهام. در این چند سال هم حسابی پرکار بودم. مرتب به سفر میرفتم، به همین دلیل تصمیمهایم را نتوانستم به مرحله اجرا دربیاورم.
من و دوستان عالیقدر شاعرم
کیفیت اشعار چقدر روی خوانندگیات تاثیر دارد؟
ترانه برایم خیلی مهم است. از روز اول کارم سعی کردم با بهترینها شروع کنم. در ۱۸-۱۷سالگیام رفتم سراغ بزرگترین شعرای روز کشورمان. در کنارشان خیلی آموختم. افشین یداللهی یکی از بزرگترین معلمهای زندگی من است.
معیار خوب بودن یا بد بودن شعر را چه کسی تشخیص میدهد؟ خودت یا با شخص خاصی مشورت میکنی؟
ترازوی من سلیقهام است ولی خب با کسانی که کار کردهام که بزرگ بودهاند و همیشه توانستهام به آنها اعتماد کنم. سواد من در مقابل آنها ناچیز است.
یک اتفاق بزرگ در راه است
به نظر من آلبومی موفق است که مجموعه آهنگهای آن، مجموعه خوبی باشد و شما دوست داشته باشید تمام مجموعه را گوش بدهید. من سعی کردم از روز اول برای آلبوم آخرم که به زودی منتشر میشود، یک تفکر را بخوانم. نمیخواستم از ۱۰ شاعر ترانه بگیرم خیلی هم کار مشکلی بود چون شعر جوششی گفتن کار آسانی نیست. به جرات میتوانم ادعا کنم آلبوم آخرم نقطه عطف هنری من است.
لیلا: من اولین کسی هستم که کارهای احسان را گوش میدهم. به نظر من هم آلبوم در حال انتشار آلبومی متفاوتتر از بقیه کارهای اوست. خیلی یکدست و عاشقانه است؛ البته چون من سواد موسیقی ندارم مثل یک شنونده از عموم مردم نظر میدهم.
فرق کنسرتهایی که در جنوب برگزار میشود
در هر برنامهای آدم متفاوتی میشوم در یک اجرا که فضای آن خیلی رسمی است کاملا رسمی برنامه اجرا میکنم. نوع ادبیاتم ادبیات رسمی است و در جای دیگر گرم و صمیمی. مثلا کنسرتهایی که در جنوب ایران برگزار میشود خیلی پرحرارت است. آنقدر انرژی زیاد است که تو صدای خودت را نمیشنوی. در اهواز کنسرتی برگزار کردهام که آنقدر مردم پرشر و شور شده بودند که مجبور شدم برای شنیدن صدای خودم هدفون روی گوشم بگذارم.
من دزدی نمیکنم
اتفاقی که این روزها خیلی مد شده است برداشتن ملودی از کشورهای دیگر بهخصوص منطقه بالکان یا یونان است. به طور مثال آقای … خیلی از این شیوه برای ساخت آهنگهایش استفاده کرده است. تو این شیوه کار کردن را میپسندی یا خیر؟
نه اصلا نمیپسندم. به نظرم این کار فرقی با دزدی ندارد.
یاد گرفتن از جاها و افرادی که از ما جلوتر هستند اتفاق خوبی است اما اینکه از ملودی کارهای دیگران استفاده کنی کار پسندیدهای نیست. برداشت موسیقی از کار بزرگان مثل بتهوون و موتزارت که استادان آنها را آنالیز کرده و تدریس میکنند اشکالی ندارد. برای من هم پیش آمده که از تلفیق دو صدا یا از نحوه گرفتن آکورد خوشم آمده و از آنها ایده گرفتهام اما اینکه یک ملودی را کامل کپی کنم نمیپسندم. به نظرم ایده گرفتن اشکالی ندارد. اصلا اساس موسیقی همین است.
تو نوعی اصالت را برای کار خودت قائل هستی اما وقتی در بازار یک کار کپی منتشر میشود با استقبال زیاد روبهرو میشود. دلسردی برای تو به وجود نمیآورد؟ به هر حال ممکن است بتواند در متر و معیار موفقیت تجاری هم دخیل باشد؟
ما مخاطب داریم تا مخاطب. من فکر نمیکنم مخاطبان احسان خواجهامیری اصلا چنین انتظاری از او داشته باشد. بیشتر مخاطبان کنسرتهای من افراد تحصیلکرده و سطح بالای جامعه هستند. مخاطبان من نوجوانها نیستند که بیایند داد بزنند و بروند. طرفدارهای من میآیند از من موسیقی درست بشنوند. نمیآیند که یک شعر سطحی گوش بدهند. من همیشه تفکرات افرادی را خواندم که برای خودشان حرفی برای گفتن دارند. کسی که با آن تفکرات توانسته است ارتباط برقرار کند طبیعتا انتظار کپی از من را ندارد.
من و خبرنگارها؛ همدیگر را دوست نداریم!
در مسابقهای که مجله زندگی ایدهآل بین خوانندههای خودش برگزار کرد شما انتخاب اول مخاطبان بهعنوان بهترین خواننده موسیقی پاپ سال۱۳۹۰ بودی اما خبرنگارهای حوزه موسیقی هیچ کدام انتظار چنین نتیجهای را نداشتند. دلیل این موضوع چیست؟
اصولا خبرنگارها رابطه خوبی با من ندارند، چون من هم رابطه خوبی با آنها ندارم. به نظرم این اتفاق خوبی نیست اما آنقدر این دوستان مطبوعاتی برای من مشکل ایجاد کردهاند که ترجیح میدهم بیشتر اوقات گفتوگوی مطبوعاتی نداشته باشم. برایم پیش آمده ۶ماه ممنوع کار شدم، برای اینکه در ختم مرحوم استاد بیات در بهشتزهرا خبرنگاری آمد با من گفتوگو کرد، من روحم هم خبر نداشت از کدام نشریه دارند با من گفتوگو میکنند، بعد متوجه شدم که من با یک رادیوی خارج از کشور صحبت کردم. به همین دلیل ۶ماه ممنوع کار شدم. …خاطره خیلی بدی بود و من واقعا مقصر نبودم. من چطور میتوانستم در آن لحظه متوجه شوم یک نفر در بین آن همه خبرنگار برای رادیوی مشکلدار مصاحبه میگیرد. یکبار واقعا از یکی از دوستان خبرنگار آزرده شدم، جشنواره امسال کنسرت برگزار کردم و واقعا کنسرت خوبی بود. خیلی با آبرو کنسرتم برگزار شد و همه هم راضی بودند. فردای آن روز دیدم در یک روزنامه تیتر زده شده است: «اجرای ناامیدکننده احسان خواجهامیری.» واقعا دلم شکست. چرا باید چنین اتفاقی برای من بیفتد؟ با اینکه وقتی متن را خواندم متوجه شدم منظورشان از نورپردازی سالن و تاخیر در اجرای کنسرت بود. چرا باید یک خبرنگار چنین تیتری بزند؟ بنابراین سعی کردم فاصلهام را با قشر روزنامهنگارها حفظ کنم. حتی اگر این فاصله گرفتن به نفع من نباشد.
آنها تحتتأثیر ما هستند
نظری وجود دارد که موسیقی ایرانی هنوز از لسآنجلس تغذیه میشود، آیا این مسئله را قبول دارید؟
نه به هیچوجه. فکر میکنم موسیقی داخلی و رسمی بیشتر شنیده میشود. حتی از کسانی که اسم و رسم دارند خارج از ایران میخوانند اما طبیعتا اگر ما رسانه قانونی داشتیم بهتر از این هم میتوانست باشد. همین الان هم خوانندههای آن طرف تحتتأثیر ما هستند. حتی غیرمجازهای ما بهتر از غیرمجازهای آن طرف است. من خودم در آمریکا بودم و دیدم که مردم بیشتر آهنگهای ما را گوش میکنند.
فقط با رضا صادقی عکس دارم
در برنامه سال تحویل احساس کردم شبکه۳ انتخاب بهتری برای من خواهد بود. با اینکه مجریگری احسان علیخانی را خیلی دوست دارم اما دوست داشتم در شبکه ۳ اجرا کنم. اتفاقا اجرای رضا صادقی در برنامه احسان علیخانی را دوست داشتم اما به نظرم تعریفهایی که مهمانهای برنامه از همدیگر میکردند کمی مصنوعی بود. به هر حال تفکر برنامه را دوست داشتم. بد نیست بدانید پایهگذار آن اتفاق من بودم. از ابتدا قرار بود من و رضا صادقی با هم روی سن برویم اما بعد متوجه شدم رضا با آدمهای مختلفی خوانده و قصد دارد بخواند. من رضا را دوست دارم و به سلیقهاش هم بسیار احترام میگذارم اما من ترجیح میدهم که خاص بودن من همچنان باقی بماند. به غیر از رضا تا امروز با کسی عکس هم نگرفتهام.
پدرم آنقدر پرانرژی است که…
دوست داشتم پدرم با آن صدای جاودانه و خرق عادتهایی که به وجود آورده بود در ذهن مردم باقی بماند. دوست نداشتم آلبوم جدید منتشر کند اما پدرم آنقدر انرژی دارد که با هیچ وسیلهای نمیتوان او را منصرف کرد. من هم خوشحال میشوم که شادی او را میبینم اما میترسم. موضوع این است که برخلاف محتاط بودن من پدرم احتیاط نمیکند. بنابراین آلبوم پدر را هنوز گوش ندادهام. البته همه از من سؤال میکنند و من هم یکجوری موضوع را رفع و رجوع میکنم.
من و پسرم
اگر روزی پسردار شوی دوست داری مثل خودت بار بیاید یا نه؟
همیشه برایم سخت بوده با آدمهایی مثل خودم کنار بیایم اما با آنها نتایج بهتری به دست میآورم. بهطور مثال اخلاق مدیر برنامه من درست مثل خودم است. خیلی آدم باهوشی است و در کنار او اتفاقات خوب را تجربه کردهام.
شما اگر پسردار شوید دوست دارید اخلاقش به احسان شباهت داشته باشد؟
لیلا: بعضی از اخلاقهای احسان را دوست دارم. اگر پسرم استعداد پدرش را داشته باشد بدم نمیآید راه او را پیش بگیرد.
مردم با صدای رضا خاطره دارند
اگر از بین خوانندههای پاپ میخواستی به ۵ نفر رأی بدهی به چه کسانی رأی میدادی؟
(با خنده) رتبه اول را به خودم میدادم! اما جدا از شوخی رضا صادقی و محسن یگانه را دوست دارم. مازیار فلاحی را میپسندم، چون حس درستی دارد اما با محسن چاووشی نمیتوانم ارتباط برقرار کنم.
بعد از شادمهر که مردم خیلی دوستش داشتند، رضا صادقی محبوبیت دارد. مردم با آهنگهایش خاطره دارند. به نظرم شادمهر حیف شد؛ جزو هنرمندانی بود که از دست دادیم. با آلبوم «مسافر» او زندگی کردم. کپیهای شادمهر، حمید عسگری و محسن یگانه هم توانستند تا حدودی موفق باشند.
اینطوری شد که استقلالی شدم
معمولا در خانوادهها بچهها از خانوادهشان پیروی میکنند من هم استقلالی بودنم را از مادر و داییهایم به ارث بردهام. در همهجا هم با افتخار اعلام میکنم که استقلالی هستم. البته امسال در دو بازی پرسپولیسی دوآتشه بودم. آن بازیهایی که اگر پرسپولیس گل میزد به نفع استقلال تمام میشد. عجیبترین بازیای که در زندگیام دیدم دربی دومی بود که استقلال از دقیقه ۸۰، ۳گل از پرسپولیس خورد. باور کنید گل اول را که خوردیم گفتم باختیم و بد ماجرا این بود که به همه ایران زنگ زده بودم و کری خوانده بودم اما بعد از بازی مجبور شدم خودم تلفنم را خاموش کنم! بین تیمهای خارجی، در این چندوقت اخیر آنقدر بارسلونا خوب فوتبال بازی کرد که هیچکس نمیتواند طرفدار بارسلونا نباشد اما قبلا تیم محبوبم منچستر بود.
روی پای خودم ایستادم
درست است که من در خانوادهای نسبتا مرفه بزرگ شدم اما به جرأت میتوانم بگویم روی پای خودم ایستادم و فرد خودساختهای هستم. با اینکه هروقت هرچه خواستم خانوادهام برایم تهیه کردند اما من فقط از شرایط خوب خانوادهام استفاده کردم. با این حال آهنگسازی اولین آلبوم پدرم که تمام شد، از پولی که از تهیهکننده گرفته بودم، دستمزد پدرم را کامل دادم در حالی که یک الف بچه بودم. یادم میآید اولین دستمزدی که برای برنامه کودک دریافت کردم ۵۰هزار تومان بود. آهنگی که به سفارش سازمان آب و فاضلاب ساختم. آنوقتها ۱۶-۱۵ سالم بود.
دکتر اصفهانی یک الگوی خوب است
خیلی از حرکاتی که زمانی محمد اصفهانی انجام میداد الگو قرار میدادم. به نظرم کارهای او در شأن یک هنرمند واقعی است. آقای اصفهانی قبل از من خواننده بودند. دکتر همیشه یک سبک شعر را ادامه داد، در تلویزیون پلی بک نمیخواند و هرکاری را قبول نمیکرد، درنهایت هم اعتقاداتشان را دنبال میکردند من پرستیژ او را الگوی کارم قرار دادم.
دعوای دو آدم غد
لیلا: خیلی کم پیش میآید که من و احسان با هم دعوا کنیم اما گاهی بهدلیل غدبازیهایمان با هم جروبحث داریم، متاسفانه هردوی ما آدمهای غدی هستیم اما هروقت من آزرده میشوم احسان از دلم درمیآورد و ماجرا کشدار نمیشود.
احسان: مدیریت مالی ما در خانه به عهده کمد پایین اتاقمان است! بهصورت مشترک هروقت پول لازم داریم از کمد پول برمیداریم.
لیلا: احسان رانندگی کردن را دوست ندارد بنابراین متناسب با سلیقه من اتومبیلمان را خریداری کردیم. درمورد دکور منزلمان هم سلیقه احسان به کار گرفته شد. من همیشه به سلیقه او اطمینان دارم. البته در خیلی از مواقع با هم خرید میرویم.
احسان: اصلا نمیتوانم ترافیک شهر را تحمل کنم. از شلوغی شهر عصبی میشوم.
احسان :یکی از اتاقهای خانهام را تبدیل به استودیو کردهام.
لیلا: آنقدر زمانهایی که تنها در خانه میمانم زیاد است که ترجیح میدهم استودیوی احسان در خانه باقی بماند.
دوستان صمیمی من
همه بازیکنهای استقلال دوستهای صمیمی من هستند. گاهی فوتبال هم با هم بازی میکنیم. بین موزیسینها هم با زانیار و سیروان خسروی رفاقت داریم. با سام درخشانی هم که در همسایگی من است رفتوآمد دارم. اما به طور کلی اهل رفتوآمدهای خیلی عجیب و غریب نیستم.
تکجملهها
اولین جملهای که به ذهنت میرسد را برای هرکدام از افرادی که نام میبرم بگو:
قلعهنویی: انسان موفق و باهوش
محسن چاووشی: نمیتوانم درکش کنم
استقلال: قهرمان
علی دایی: اسطوره
احسان علیخانی: مجری توانا
حامد بهداد: جنجال
مهران مدیری: نابغه
فرزاد حسنی: مسلط
ایرج: پدر
کیروش: هندوانه دربسته
مازیار فلاحی: با احساس
شجریان: استاد
بنیامین: خلاق
ایرج قادری: خدا بیامرزدشان
مجله تفریحی سرگرمی ستاره