داستان کوتاه روزانه
 
داستان کوتاه روزانه (چهار شنبه 5 آذر 1393 )

       

هر روز یک داستان کوتاه در این صفحه منتشر می شود

  

داستان گوشی اندروید

19سال پیش با عشق وعلاقه با هم ازدواج کردیم حاصل عشقمان دو فرزند پسر و دختر خوب وسالم بود خانمم در طی این سالها تماما مثل یک فرشته در کنار من تلاش میکرد و عاشقانه در کنار هم پیشرفتمان را در تمامی ابعاد زندگی احساس میکردیم هر دویمان برای اینکه از لحاظ مادی به سطح خوبی برسیم از بعضی خواسته هایمان چشم پوشی میکردیم وچشم به آینده ای بهتر داشتیم تمام این مدت زندگی ما زبانزد خاص و عام دوست و فامیلهایمان شده بود و نمونه ای و الگویی بودیم برای دیگران تا اینکه یکی از دوستانمان که با هم گاه گاهی رفت و آمد میکردیم و فرد خوش نام وکرداری نبود زندگی ما رو کلا بهم ریخت ماجرا از اونجایی شروع شد که این فرد به جهت اینکه با خانمش مشکلات زیادی داشتند با خانم من تلفنی درد دل میکرد که کم کم این مشاوره های پنهانی و درد دلها منجر به قرارهای پنهانی که البته فقط در حد دیدار بود شد رفتارهای مشکوک زنم کم کم مرا متوجه ساخت ولی یه کم دیر شده بود و زنم وابسته صحبت با اون شده بود من و خانمم که تا به اونروز کوچکترین بی حرمتی بهم نکرده بودیم شروع به پرخاشهای مکرر بهم کردیم روزیکه فهمیدم حالت سکته بهم دست داد که یه دکتر به دادم رسید هر روزمان عذاب آورتر از روز قبل برایمان شده ومن به جهت اینکه دوسش دارم و در ضمن آبرویم نیز در خطر است نمیتونم کاری بکنم راستی تا یادم نرفته اینو بگم که این گوشی های جدید اندروید بلایی به سر من آورده که نمیتونید باور کنید نه راه پس دارم نه راه پیش فاصله بینمان به اندازه یه دریا شده شدیم سوهان روح یکدیگر هر راهی که شما فکرشو بکنید رفته ام ولی نتیجه ایی نگرفتم جز عذاب جسم و روح چندین بار هر دویمان تصمیم به خود کشی گرفتیم ولی هر بار به خاطر بچه هایمان منصرف شدیم اون از خدا بیخبر با احساسات خانم من کاری کرد که به زندگی و من سرد شود راستی با اون نامرد هم چندین و چند بار صحبت و بحث وجدل کردم ولی نتیجه ای نگرفتم از یه طرف زندگیم در حال از هم پاشیدنه و از طرف دیگه بچه هام تلف میشن پدرم همیشه بهم میگفت بعضی از رفیقان یا برای مال و اموال رفیقلن میان یا برای زن آدم این یکی برای زنم آمد من موندم وکوله باری از مشکلات تمام فکر و ذهنم رو این موضوع به خودش مشغول کرده که چرا من چرا من منیکه تا بحال به ناموس هیچکس چشم نداشتم و خطایی نکردم منیکه از پاک پاکتر بودم خانمم رو از ته قلب دوست دارم و حاضرم براش بمیرم زنی بود که برای زندگیمون از جونش مایه میزاشت توی تمام مراحل مثل یه کوه پشت من بود نمیدونم که اون از خدا بیخبر چه تاثیری بر روی روح و روان زنم گذاشت که یه دفعه 180درجه تغییر کرد حتی عقایدی که بهشون همیشه پایبند بود رو هم دیگه قبول نداره از مشاوره گرفته تا دعا نویس و فالگیر هم کمک گرفتم ولی نتیجه ایی نگرفتم هر روز دعا به درگاه خدا میکنم تا بلکه خدا جوابم را بدهد وبه او توکل کرده ام .
باتشکر از حمید صادقی



دانلود رمان   هر روز یک داستان کوتاه زیبا مطالعه کنید (دریافت کد)   دانلود رمان

دانلود رمان     فال امروز شما     فال حافظ     اس ام اس









http://www.webgozar.com/counter/stats.aspx?code=2715744